دل نوشته های دینه

دینه به زبان مازندرانی یعنی دیوانه

یادآوری قوانین مورفی ،‌تسکین‌دهنده‌ی بدبیاری‌ها و بدشانسی‌هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادواردز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می‌کرد. در یکی از سختترین آزمایش‌های پروژه ،‌ یک تکنسین خنگ تمام سیم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد . مورفی درباره‌ی این تکنسین گفت : " اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه ، او همون یه راه رو پیدا می‌کنه " و این اولین قانون مورفی بود که در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعدها قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه‌ی لازم از بنیاد مورفی در زمره‌ی قوانین اصلی قرار گرفتند .

حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن : 

- اگر در توده یا کپه‌ای به دنبال چیزی بگردی ، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد . 

- هیچ کاری آن طور که به نظر می‌رسد ساده نیست . 

- وقتی در ترافیک گیر کرده‌ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می‌افتد . 

- هر کاری دو برابر آن‌چه فکرش را می‌کنی‌ وقت می‌برد ، مگر این که آن کار ساده به نظر برسد ، که در آن صورت سه برابر وقت می‌گیرد . 

- هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می‌شود ، آن هم در بدترین زمان ممکن . 

- اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازی ، احمق باهوشتری پیدا می‌شود و کارت را خراب می‌کند . 

- در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه درصد باشد ، احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است . 

- وسایل نقلیه اعم از اتوبوس ، قطار ، هواپیما و ... همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند ، مگر آن که شما دیر برسید که در این صورت درست سر وقت رفته‌اند . 

- اگر به نظر می‌رسد همه‌ی چیزها خوب پیش می‌روند ، حتما چیزی را از قلم انداخته‌‌ای . 

- احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آن‌ها دارد . 

- هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده‌ای ، ناچار می‌شوی اول کار دیگری را انجام دهی . 

- اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان‌های غیر قابل دسترس ، مثل کانال آب یا دستگاه زباله‌خردکن ( در حالی که روشن است ) می‌افتند. 

- مادر همیشه راه بهتری را برای انجام کارتان پیشنهاد می‌کند ، البته بعد از این که کار را به سختی انجام دادید . 

- هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید ،‌ او بیشتر به وب‌کم شبیه می‌شود . 

- 80% امتحانات پایان ترم بر اساس درس‌های کلاسی است که در آن غایب بوده‌ای . 

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می‌کنی ، مهمترینشان ناخواناترینشان است . 

قوانین اتوبوسی مورفی

- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می‌آید . 

- اگر زود برسی اتوبوس دیر می‌آید . اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است . 

- اگر بلیت نداشته باشی ، پول خرد هم نداری . وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری . 

- هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی ، احتمال این که درست راهنمایی‌ات کند کم‌تر خواهد شد . 

- مدت زیادی منتظر اتوبوس می‌مانی و خبری نیست ، پس سیگاری روشن می‌کنی ، به محض روشن شدن سیگار ، اتوبوس می‌رسد . ( به عبارت ساده ، اگر سیگار را روشن کنی ، اتوبوس می‌رسد ) . 

- اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی ، اتوبوس دیرتر می‌آید . 

قوانین کامپیوتری مورفی : 

- دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی‌شود . 

- اگر برای خواندن آن نرم‌افزار پیچیده‌ای روی سیستمت نصب کنی ، آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می‌رسد . 

قوانین عاشقانه‌ی مورفی : 

- همه‌ی خوب‌ها تصاحب شده‌اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد . 

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب‌تر باشد ، فاصله‌اش از تو بیشتر است . 

- شعور ضرب در زیبایی ضرب در در دسترس بودن مساوی صفر است .

- میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه‌ی تو به آن‌ها . 

- چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می‌کند ، همانهایی‌اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آن‌ها خواهد داشت . 

فلسفه‌ی مورفی: "لبخندبزن...فردا روز بدتریه " 
 

و اما سرنوشت خود آقای مورفی : 
 

یک شب توی یک بزرگ‌راه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می‌شه . اون شب توی بزرگراه ترافیک بوده و ماشین‌ها با سرعت مورچه می‌رفتند . آقای مورفی هم می‌زنه کنار که بقیه‌ی راه رو با تاکسی بره. همین جور ریلکس کنار بزرگراه ایستاده بوده که یهو ماشین یک توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می‌اومده می‌زنه بهش و می‌میره . اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده!!!!!

نظرتون راجع به اون توریست انگلیسیه چیه؟ شباهتی بین اون و اون تکنیسین خنگ نمی‌بینین؟

 

پ.ن. امروز هم متن ای‌میلی گذاشتم. اصرار نکنین. نمی‌گم فرستنده ای‌میل کی بوده.


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۳۱


شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

  • دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … او تکامل خواهد یافت

  • دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یااصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است

  • دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست

  • دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر برگشت ، طبق قانون ۲=۱+۱ عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن

  • دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر برگشت ، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی

  • دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن… نگران نباش بر می گردد

  • دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن

  • دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، از او بپرس ” چرا ” ؟

  • دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

  • دانشجوی رشته صنایع : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، اینکار را مرتب تکرار کن

  • دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و گرنه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است.

پ.ن. مرسی از اونی که این متنو با ای میل برام فرستاده.


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۳٠


اگر شصت پای شما زیر اجاق گیر کرده و شما آن را باندپیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب بدهید:” موقع تکان دادن پیانوی پاپا پام مونده زیرش”

 اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته، باید بگویید: ” از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم”

 اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه زمین خورده اید در جواب باید بگوید: “با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم.”

 اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید: “دیشب با قهوه جوش این جوری شد”

اگر بر اثر ضربه چکش ناخن شما شکسته، باید بگویید: “به سیم گیتارم گیر کرده”

 اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده، جوابتان این باشد: “چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد”

 اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید، بسیار عصبانی بگویید: “الکی می گویند زانتیا” ایربگ” داره”

 اگر کف دست شما به قوری یا سماور چسبید، بگویید: “حواسم نبود میله شومینه زیادی داغ شده بود.”

 

سعی کنید هرروز لباسهایتان را آپگرید کنید.

 

داشتن موبایل شیک و جدید خیلی مهم است.

 

برای موبایلتان چند جلد بخرید تا بتوانید موبایلتان را به سادگی با لباستان هماهنگ کنید

 

مدل مو خیلی مهم است هرچه در این زمینه هزینه کنید باز هم کم است.

 

هر روز چند کلمه جدید از دیکشنری استخراج کنید تا به هنگام نیاز به کار بگیرید

 

اگر با کسی قرار میگذارید با نیم ساعت تاخیر به سر قرار بروید وا ز خیابانهای شلوغ گله کنید

 

مکالمات تلفنی خود را به چند ثانیه خلاصه کنید. خانومها بیشتر تمرین کنند

 

در میهمانی چای را با قند نخورید بلکه با نوک قاشق کمی شکر ریخته و فقط دو بار به هم بزنید. چای را به یکباره نخورید بلکه یک کم چای بخورید چند کلمه حرف بزنید کمی چای کمی حرف ….. و

 

یوگا ورزش با کلاسی است حتما این ورزش را یاد بگیرید

 

هنگامی که کرایه میدهید هیچ وقت پول خرد ندهید حتی المقدور تراول یا بیست هزار ریالی بدهید.

 

هر روز یک روزنامه به زبان انگلیسی خریده و هر کجا میروید همراهتان ببرید.

 

به کلاسهای آموزش موسیقی رفته و همیشه کیف گیتار به دوشتان بیاندازید

 

همیشه چوب اسکی و چوب گلف را در ماشینتان داشته باشید

 

در رستوران یا در میهمانی نصف کباب تان را میل نکرده و در بشقاب دست نخورده باقی بگذارید


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ های این مطلب:کلاس


یه ماهی‌گیر هر روز می‌رفت کنار آب و قلابش رو مینداخت تو آب و تا شب صبر می‌کرد. همه هم‌کاراش تا شب چندین و چند تا ماهی صید می کردن اما ماهی‌گیر ما هیچ‌چی گیرش نمی‌اومد. ازش پرسیدن تو چرا اصلا" ماهی نمی‌گیری. گفت نمی‌دونم. قلابش رو نگاه کردن. دیدن قلابه صافه. گفتن تو با این قلاب صاف که نمی‌تونی ماهی بگیری. گفت من با همین قلاب صاف ماهی می‌گیرم. روزها گذشت و همین ماجرا تکرار شد. داستان به گوش پادشاه اون سرزمین رسید که آدم ابلهی پیدا شده که می‌خواد با قلاب صاف ماهی بگیره. گفت بیارینش پیش من. به ماهی‌گیر گفتن پادشاه می‌خواد تو رو ببینه. گفت من می‌خوام با قلاب صاف ماهی بگیرم، وقت ندارم. به گوش پادشاه رسید.متعجب شد که این چه‌جور آدمیه که دعوت پادشاه رو رد می‌کنه. شبانه شال و کلاه کرد و رفت خونه ماهی‌گیر. ماهی‌گیر با دیدن پادشاه به اطرافیان گفت دیدین، من ماهیمو گرفتم. شما با قلاب کج ماهی دریا می‌گیرین. من با قلاب صاف پادشاه عالم رو صید کردم.

 

بیاین دلامونو صاف کنیم. با قلاب کج شاید بشه چیزکی صید کرد. با قلاب صاف همه عالم شکار ما می‌شن.

 

پ.ن.١. مطلب بالا رو از دکتر الهی قمشه‌ای شنیده‌م.

پ.ن.٢. خواهش می‌کنم با دلای پاکتون یه فاتحه برای حسین لک پوریان بفرستین. جوون ٣٣ ساله‌ای که همزمان با خسرو شکیابیی در روز جمعه ٢٨ تیر ماه در اثر ایست قلبی فوت کرد و امروز کمی اونورتر از خسروی نازنین به خاک سپرده شد. شاید طلب آمرزش امروز من و شما باعث بشه روزی که امیدوارم برای هیچ یک از شما زود نباشه، کسی هم پیدا بشه برای ماها خدا بیامرزی بفرسته.


نویسنده : ازاده ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۳٠


دلم گرفته

دلم گرفته

به ایوان می‌روم و انگشتم را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم

می‌نویسم خسرو خسرو خسرو

تو منو با هامون عاشق سینما کردی

تو منو با خانه سبز به مرزهای صداقت و عشق بردی

و حالا رفتی که به قول خودت عاشقی کنی

برای من کی جای تورو می‌گیره؟

برای منی که تنها بهانه سینما رفتنم حضور تو بود و حالا شاید سال‌ها بگذره و اگر جشنواره‌ای یادی از تو بزرگ‌مرد سینمای اران بکنه، برم سینما و باز جادوی حضور تو رو روی پرده عریض سینما ببینم. شاید هم دیگه هرگز هرگز پا به سینمایی نذارم که قدر تو رو ندونست و از کنار بدونت به سادگی گذشت.

تو برای من و هم نسلای من یه بت بودی. می‌دونستی؟ من سینما رو با وجود تو شناختم و با تمام وجودم عاشق حضور تو شدم. دیگه کدوم هامون، کدوم بابای کیمیا، کدوم محمود نباتی منو هم نسلای منو به سینما می‌کشونه؟

 

ای خسرو خسرو خسرو....

وقتی من که فقط روی پرده سینما تو رو دیم اینقدر از بغض و گریه پرم، اونایی که لذت حضور تو رو چشیدن چی دارن بگن؟

 

ای خسرو خسرو خسرو

چشام از دیروز هیچ جا رو نمی‌بینه چون فقط خاطرات هامون، محمود نباتی، رضا، مرادبیک، عمو رحیم و خودت و خودت دارن جلوی چشام رژه می‌رن و من تا قیام قیامت حسرت یک لحظه دیدن تو رو با خودم به گور می‌برم.

 

ای خسرو خسرو خسرو

امیدوارم الان در بهشت به مرثیه‌ من و هم نسلای عاشقٍ "هامون"  من بخندی و خوش باشی. من و همه عاشقای هامون تو رو به خدای هامون می‌سپریم و خودمون می‌سوزیم با دردی که هیچ درمونی نداره.

 

ای خسرو خسرو خسرو

کاش "یکبار برای همیشه"  بهت می‌گفتم چقدر عشق به سینما رو بهت مدیونم.

 

ای خسرو خسرو خسرو.......


نویسنده : ازاده ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٩



 

1- مضاف و موصوف همیشه " ی " میگردد . مثال :
درِ باغ ---> دری باغ
گل قشنگ ---> گلی قشنگ
آدم خوب ---> آدمی خُب


2- " د " ما قبل ساکن تبدیل به " ت " میشود . مثال :
پراید ---> پرایت
آرد ---> آرت


3- " و " ساکن آخر کلمه به " ب " قلب می شود . مثال :
گاو ---> گاب


4- اصولآ در هر کجا که کسره قشنگ باشد فتحه بکار می رود و در هر کجا که فتحه کلمه را

زیبا می کند کسره بکار می رود .

مثال برای فتحه :
اَز ---> اِز
قفَس ---> قفِس
اَزَش ---> اِزِش
بِزَن ---> بِزِن
مثال برای کسره:
اِمروز ---> اَمروز
حِیفِ ---> حَیفِس


5- صداء " ا " جایگاهی نداشته و به " او " تبدیل می شود . مثال :
شما ---> شوما
کجا ---> کوجا
خوبه ---> خُبِس
چادر ---> چادور ---> چادِر


6- حرف " و " در قالب حرف ربطی به " آ " تبدیل می شود . مثال :
من و تو و حسن ---> منا تو آ حسن


اصولآ خود " آ " به عنوان یک حرف ربط به کار می رود . مثال :
من هسَم , آ بابامم هسَن .


در ضمن حرف " آ " به معنی " به علاوه ( + ) " هم به کار میرود. مثال :
3+4+5 ---> 3+4 آ 5


7- حرف " ه " در لهجه اصفهانی به نوعی نابود شده است . مثال :
بچه ها ---> بِچا
گربه ها ---> گُربا
می جهد ---> می جِد


" ه " در آخر کلمات فعل به " د " ساکن بدل میشود . مثال:
بِره ---> بِردِ
بشه ---> بِشِد


" ه " به " ی " تبدیل میشود. مثال :
بهتر ---> بیتَرِس
گربه ---> گربیِه


" ه " به " و " بدل می شود . مثال :
می آئیم ---> ما وَم می یَیم


" ه " به " ش " تبدیل میشود . مثال :
بهش می گم ---> بِشِش می گم

نکته : به غیر از اول شخص مفرد ؛ حروف " خوا " به " خ " تبدیل می شود . مثال :
می خوای ---> می خَی

8- در برخی از افعال حرف " ی " به " اوی " تبدیل می شود . مثال :
می گی ---> می گوی


9- حرف اول کلمه " ب " یا " ن " باشد و حرف سوم " ی " باشد ، یک "ی " بعد از " ب " یا " ن " اضافه می شود . مثال :
بگیر ---> بیگیر
بشین ---> بیشین
بریز ---> بیریز
ببین ---> بیبین


10- حرف " س " در آخر لغات . مثال :
چه خبر ؟؟ ---> چه خبِرِس ؟
بسه ---> بسِس


11- نکته جالب دیگر در مورد کلمه " پس " است که اغلب " س " آن حذف می شود . مثال :
کجایین پس ؟ ---> کوجاین پَ ؟
پس تو کجایی ؟ ---> پَ تو کوجای ؟


" و " ما قبل " ی " به " ف " تبدیل می شود . مثال :
دیوار ---> دیفال

تبصره : در لهجه های Super Esf اصولآ " د " به " ز " تبدیل می شود. مثال :
گنبد ---> گنبِز

12- " ی " در آخر کلمات حذف می شود . مثال :
چیز های زیادی هست ---> چیزا زیادیِس
بچه های اون محله ---> بِچا اون محله
آدمای این دوره زمونه ---> آدِما این دوره زِمونه


13- د + فعل + د . مثال :
دِ بیا دِ
دِ برو دِ
دِ جَل باش دِ


چند اصطلاح اصفهانی
1- آیا عالم به معنای معلوم نیست ---> آیا عالم بیاد یعنی معلوم نیست بیاد
2- " آیدی داره " به معنای جالب ---> آیدی دارده ایشون دارن به ما اینا را می گن
3- جَخ به معنای " تازه " ---> من جَخ رسیدم (( که در بعضی موارد با هم بکار می رود ---> من جَخ تازه رسیدم ))
4- کلمه سیزده که "سینزَ " تلفظ می شود و نوزده که "نونزَ " و دوازده که "دوازَ" خوانده می شود .
5- فعل زیبای اِسِدم که می شود گفت کلمه " گرفتم " را داغون کرده و ضرف آن به شرح زیر است :
اِسِدم - اِسِدی - اِسِد -اِسِدیم - اِسِدید - اِسِدند
6- فعل بِگم از جمله فعلهایی است که کسره حرف اول آن به " و " بدل شده و از استثنائاست . مثال :
بِگو ---> بوگو
بِگم ---> بوگَم
7- " جل باش " به معنای " عجله کن " که (ع) و (ه) اول و آخر کلمه از بین رفته است .
8- در اکثر موارد " ژ " به " ج " تبدیل می شود . مثال :
ماساژ ---> ماساج
پاساژ ---> پاساج
9- در بعضی مواقع صورت کلی کلمه و حروف دگرگون می شود . مثال :
جوجه ---> چوری
کلاغ ---> غِلاغ
دُکان(مغازه) ---> دوکون

١٠- اصطلاح "درا پیش کن" به‌جای "درو ببند".

 

پ.ن. این متن رو با ای میل برام فرستادن. دیدم توهینی نشده به اصفهانی‌های عزیز که عاشق لهجه‌شون هستم، گفتم شما هم بخونین.


نویسنده : ازاده ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٧


 


1. پیش از رفتن به مهمانی خودتان را تر و تمیز کنید. اگر به فکر آبروی خودتان نیستید به فکر آنها باشید که قرار است با شما روبوسی کنند.
2. اگر می خواهید پیش از رفتن به مهمانی دوش بگیرید، برای این کار از عطر و ادوکلن استفاده نکنید. باور کنید آب مناسب تر است.
3. برای میزبانتان گل ببرید؛ اما اگر وسعتان نمیرسد که از گل فروشی گل بخرید، از گلهای داخل پارک استفاده نکنید؛ چون ممکن است بلبل عاشق از بی کسی دق کند.
4. قبل از وارد به خانه ی میزبانتان یا ا... بگویید. شاید آنها در خانه شان سر بریده داشته باشند.
5. هنگام ورود به همه سلام کنید و با همه دست بدهید،مگر اینکه خانه ی میزبان در استادیوم آزادی باشد.
6. به اتاق های خانه ی میزبان سرک نکشید. اینجا هم همان بحث سر بریده مطرح می شود.
7. اگر سینی چای را جلویتان گرفتند، به صورت کسی که سینی را در دست دارد خیره نشوید. این عمل مربوط به مجالس خواستگاری است. آن هم تنها در سریالهای تلویزیونی.
8. اگر پایتان بوی بد می دهد، فقط در مهمانی های دست جمعی شرکت کنید. این طوری کسی نمی فهمد که تولید کننده ی بوی باتلاق شما هستید.
9. وقتی تلفن خانه ی میزبان زنگ می زند، شما گوشی را بر ندارید.
10. تلفن های خارج کشورتان را در مهمانی نزنید. امروز روز تکنولوژی پیشرفت کرده است و یک پرینت از مخابرات مایه ی آبروریزی آدمهای آویزن می شود.
11. اگر احیاناً در خانه ی میزبان سر بریده دیدید، به روی خودتان نیاورید.
12. هنگام خوردن غذا، صدای خفه کن دهانتان را روشن کنید.
13. اگر شک دارید که درآمد میزبانتان از راه حلال به دست آمده است یا نه، بنا را بر حلال بگذارید .
14. اگر یقین دارید که درآمد میزبانتان از راه حرام به دست آمده است، تا وقتی که در خانه ی او هستید چیزی نخورید؛ حتی اگر چیز اساسی و توپی باشد. مثال چیز اساسی و توپ: خوراک میگو، شکلات خارجی، پسته ی فرد اعلا و...
15. اگر در غذایتان مو پیدا کردید، آن را نبینید.
16. اگر میزبان فراموش کرده بود سر سفره آب بگذارد، وانمود نکنید که لقمه در گلویتان گیر کرده است و دارید خفه می شوید. مثل آدم از او بخواهید که کمی آب سر سفره بگذارد. قرار است آدم باشید دیگر.
17. اگر در مجلس ختم شرکت کرده اید، قیافه ای محزون به خود بگیرید و به چیزهای غم انگیزی مثل شب امتحان، وبا، کاندولیزا رایس فکر کنید.
18. اگر در مجلس عروسی شرکت کرده اید، چیزهای خوب را در ذهنتان مجسم کنید و به سریال طنز شبانه ی دیشب فکر نکنید.
19. اگر قرار است مهمان به خانه تان بیاید... خدا صبرتان بدهد.
20. اگر مهمان هایتان بیشتر از تعداد پیش بینی شده بودند، آنها را گزینش نکنید. خدا بزرگ است، بالاخره یه طوری می شود.
21. هنگام مهمانی رفتن، کسانی را که دعوت نیستند با خودتان همراه نکنید. درست است خدا بزرگ است؛ اما حیای شما کجا رفته؟
22. لقمه هایی را که مهمانانتان بر می دارند در ذهنتان شمارش نکنید. مگر مغز شما کامپیوتر است؟ یک نفر را مسئول کنید که با ماشین حساب، کل لقمه ها را جمع بزند و بعد تقسیم بر تعداد کند. این طوری معقول تر است، نه؟!
23. اگر مهمانتان از شهر دیگری آمده است، پس از صرف شام در باره ی راحتی و امکانات مناسب هتل های شهرتان حرف نزنید. مردم خر که نیستند، متوجه منظورتان می شوند.
24. زبانمان مو در آورد، شما را به جان عزیزانتان آدم باشید.


نویسنده : ازاده ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٧


ساعت ١:١۵ ظهر (یا بعدازظهر). ساعت شروع سئانس استخر ١. عجله داری. در پارکینگ رو باز می‌کنی تا ماشین رو ببری بیرون. از پارکینگ می‌آی بیرون. یکی از سمت راست همین طور که داره توی خیابون رو نگاه می‌کنه صاف می‌اد می‌خوره به ماشینت (خوشبختانه پیاده بوده). بهت چشم غره می‌ره که چرا ماشینت رو جلوی در پارکینگ پارک کرده‌ای. ببخشید در شرکت ریموت نداره. باید پیاده شی و در رو پشت سرت ببندی. اگرچه این‌کار لزومی نداره. آقای بنز سوار واحد ١ فقط وقتی ماشینش رو میاره توی پارکینگ در رو می‌بنده. وقتی می‌ره بیرون لزومی نمی‌بینه در رو ببنده. آخه یه مشت پراید و ٢٠۶ رو کسی نمی‌دزده. در نتیجه باید ماشین رو جلوی در پارکینگ پارک کنی و پیاده شی در رو پشت سرت ببندی. چشم غره‌ای که تحویلت دادن حتما" حقت بوده. اصلا" چرا باید در رو ببندی؟

می‌خوای بری توی خیابون. جلوی پل پارکینگ هوار تا ماشین توی صف پمپ بنزینی هستن که ١٠٠ متر با شرکتتون فاصله داره. کمی صبر می‌کنی تا ماشین‌ها حرکت کنن و بتنی از فاصله دو تا ماشین بری توی خیابون. آقای محترم زانتیا سوار می‌اد می‌پیچه جلوت. بی‌ادبی می‌کنی و بوق می‌زنی که بابا من می‌خوام بپیچم توی خیابون، اگه یه دقیقه صبر کنی من شرم رو کم می‌کنم. یه چشم‌غره جانانه بخاطر بی‌ادبی و بوق زدنت تحویلت می‌ده. ای دینه بی‌ادب، نمی‌دونی حق پیچیدن توی خیابون رو نداری؟.

ساعت ١:٣٠ ظهر (یا بعدازظهر). نیم ساعت دیر رسیده‌ای. با عجله می‌ری تو. کفشها رو تحویل می‌دی و شماره کمد رو می‌گیری. می‌بینی کمدت اون قسمتیه که مسئولش بسیار مهربونه و هر کسی هر شماره کمدی رو بهش بگه، بدون توجه به اینکه شمارهه درسته یا نه در کمد رو باز می‌کنه. به مسئول کفش‌ها که شماره کمد رو بهت داده می‌گی ممکنه شماره ‌کمد قسمتی رو بهم بدین که زهرا خانم مسئولشه؟ (برعکس اون مسئول مهربان قبلی، زهرا خانم یه خورده بی‌حوصله‌ست ولی تا دلتون بخواد امین و درخصوص کمدها دقیق و سخت‌گیره). مسئول کفش‌ها یه چشم‌غره مشتی بهت می‌ره که فضولی موقوف و تو رو حواله می‌ده به همون مسئول مهربان. (بماند که زهرا خانم که حالا با هم کلی رفیق شدین، وقتی متوجه ماجرا می‌شه می‌آد کیفت رو ازت می‌گیره و می‌ذاره توی کمد خودش تا امن بمونه).

بدو بدو لباس عوض می‌کنی. می‌ری توی آب. برخلاف پیش‌بینی قبلیت که فکر می‌کردی اکثر جماعت ورزشکار شناگر بخاطر تعطیلات رفته‌ان شمال تا یه آفتاب حسابی بگیرن، استخر از همیشه شلوغ‌تره. یه خورده دست و پا می‌زنی تا کمی گرم شی و بعد شروع می‌کنی به شنا کردن. اولین نه، دومین نه، سومین باری که در حین شنا کردن سرت رو از آب می‌آری بیرون تا نفس بگیری، یه چیزی می‌خوره تو سرت و بدون اینکه نفس بگیری پرت می‌شی زیر آب. چند قلپ آب کلردار خوردی، یادته؟ سرت رو از آب می‌آری بیرون و خانم کلاه صورتی‌ای رو می‌بینی که داره ازت دور می‌شه. خوب طفلی گناهی نکرده. خواسته یه مقدار کلر وارد بدنت شه تا تمام سمومات بدنت ضدعفونی بشن. بد کرده؟ ای دینه بی انصاف، کمی هم به الطافی که دیگران در حقت می کنن توجه کن.

به روی خودت نمی‌آری. دوباره شروع می‌کنی. می بینی از روبروت یک نفر داره بهت نزدیک می‌شه. از اونجایی که تو آدمی نیستی که به سلامتی دیگران اهمیتی بدی، کمی کنار می‌ری تا اون خانمه مجبور نشه با ضربات متوالی دست و پای تو آب کلردار نوش‌جان کنه و کل امعا و احشاش ضدعفونی شه. بخاطر آب زیادی که خوردی تصمیم می‌گیری کرال پشت بری. اولین نه، دومین نه، سومین باری که دستت رو از آب در می‌آری، یه ضربه محکم به شکمت می‌خوره. تا می‌آی بگی آخ، می‌ری زیر آب و مجددا" کلی آب می‌خوری. چند قلپ آب کلردار خوردی، یادته؟ سرت رو از آب بیرون می‌آری و می‌بینی یه خانم با کلاه صورتی داره ازت دور می‌شه. خوب طفلی گناهی نداشته. احتمالا" تو رو می‌شناخته و می‌دونسته تو آب زیاد می‌خوری. با این گرونی و تعرفه بالای آب مصرفی، فکر کرده تو که پول داده‌ای، همین‌جا آب بخور که وقتی رسیدی خونه کمی در مصرف آب آشامیدنی صرفه‌جویی کرده باشی. ای دینه بدبین، کمی خوش‌بین باش، همه که بد تو رو نمی‌خوان. 

شمردی چند بار دست و پای این کلاه صورتی از چشم و گوش تو زد بیرون؟ ای دینه بدگمان، بابا طرف فقط می‌خواسته به شیوه استاد‌اسدی آمادگیت رو امتحان کنه.

جاتو عوض می‌کنی. می‌ری یه جایی که حداکثر فاصله ممکنه رو از کلاه صورتی داشته باشی. مواظبی دست و پات نخوره به کسی. شاید دیگران مثل تو آب کلردار دوست نداشته باشن. یا اصلا" اونقدر پولدار باشن که نخوان در مصرف آب آشامیدنی خونه‌شون صرفه جویی کنن. یا اصلا" اونقدر بهداشتی و تمیز باشن که هیچ احتیاجی به ضدعفونی کردن امعا و احشاشون نداشته باشن. به انتهای استخر که می‌رسی می‌بینی به دختر کوچولو داره به شدت دست و پا می‌زنه و مربی محترم با لباسی که انگار همین الان می‌خواد بره مهمونی وایساده لبه استخر و هی می‌گه: سیب بزرگ، سیب بزرگ رو جمع کن، سیبت کوچیکه (ظاهرا" داشته دست و پا دوچرخه رو به دختر کوچولو یاد می‌داده). بعد هم بهت اشاره می‌کنه که دختر کوچولو رو هلش بده بیاد نزدیک لبه چون دختر کوچولو با اون‌همه دست و پا زدن، کم‌کم رسیده بوذ به وسط‌های استخر. دختر کوچولو رو هلش می‌دی و تا برمی‌گردی که یه دور دیگه عرض استخر رو شنا کنی، یه دست محکم می‌خوره توی عینک و بینی مبارکت. شکر خدا هنوز شنا رو شروع نکرده بودی و خوشبختانه این‌دفعه از قلپ قلپ آب خوردن هم خبری نیست (اصلا" دیگه جا داشتی که باز هم آب بخوری؟). صبر می‌کنی تا حداقل این دفعه کلاه صورتی که معلوم نیست جطور سر و کله‌اش اون‌جا پیدا شده، بیاد و ازت بخاطر این‌همه ضربات متوالی عذرخواهی کنه. یا حداقل بیاد و برات توضیح بده چرا استخر رو با تاتامی اشتباده گرفته. (نمی‌دونم تاتامی مال جودوئه یا کاراته، فقط می‌دونم مال یکی از این ورزش‌های رزمیه). می‌بینی کلاه صورتی بدون توجه برمی‌گرده و می‌ره. وقتی سوت پایان سئانس می‌زنن و می‌آی بیرون، بخاطر علاقه مفرطت به هرچی رنگ صورتیه، دقیقا" می‌ری زیر دوشی که کنارش کلاه صورتی با وقار در حال دوش گرفتنه. این‌بار تو چشم‌غره می‌ری. زیر لب می‌گه: همچین نگاه می‌کنه انگار استخر مال باباشه.

نه. استخر مال بابای من نیست. پیاده‌روی جلوی در پارکینگ شرکت مال بابای من نیست. خیابون جلوی شرکت که به لطف آقای احمدی‌نژاد و پروژه سهمیه بندی بنزین الان یکساله که تبدیل شده به یک صف طویل تا پمپ بنزین، مال بابای من نیست.

ولی هر کسی حق و حقوق داره که باید رعایت بشه. وقتی من برای رفتن توی پارکینگ شرکت، برای اینکه خیابون رو بند نیارم، می‌رم توی صف بنزین تا برسم حلوی در پارکینگ و بتونم برم تو، رعایت حق دیگران رو می‌کنم، انتظار دارم وقتی هم می‌خوام برم بیرون، یه جنتلمن یا لیدی رعایت حق منو بکنه و وایسه تا من راه خودمو برم.

وقتی بعد از بیرون اومدن از پارکینگ رعایت همه همسایه‌ها رو می‌کنم، انتظار دارم آقای بنز سوار هم وقتی می‌ره بیرون بخاطر ماشین من و همه همسایه‌های دیگه به خودش زحمت بده و در رو ببنده.

وقتی موقع شنا، بخاطر دیگران لاین خودمو عوض می‌کنم، انتظار دارم دیگران هم مشت و لگد حواله نکنن.

وقتی دارم برخلاف مقررات، برای رسیدن به پله‌ها، طول استخر رو شنا می‌کنم و از همه حتی وقتی ازشون مشت ولگد می‌خورم، بخاطر شکستن مقررات عذرخواهی می‌کنم، انتظار دارم کلاه صورتی بجای غرولند کردن، بخاطر تمام ضرباتی که توی چشم و چال و صورت و شکمم حواله کرده، معذرت بخواد.

مغروریم به اینکه ایرانی هستیم ولی چرا، خودمون هم نمی‌دونیم. غرور ایرانی بودن وقتی معنی داره که به تمام ارزش‌ها پای‌بند باشیم. مقررات رو زیر پا می‌ذاریم. شخصیت همدیگه رو له می‌کنیم. بجز خودمون برای احدی حقی قائل نیستیم و باز هم اسم خودمون رو می‌ذاریم ایرانی. فریاد ایرانی ایرانی بودنمون گوش فلک رو کر کرده، هی می‌نازیم به اینکه ما فرهنگ ٢۵٠٠ ساله داریم، ما کوروش داریم، ما ال داریم، ما بل داریم.

آقایون، خانوما، الان چی داریم؟ داشتیم‌ها رو ولش کنیم. الان چی داریم؟

می‌گن: گویند پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ 

 

پ.ن. من نسبت به رنگ صورتی آلرژی پیدا کرده‌ام. آنتی هیستامین بخورم افاقه می‌کنه؟


نویسنده : ازاده ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٧


شرلوک هلمز ، کارآگاه معروف ، و همکارش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند .

نیمه‌های شب هلمز بیدار شد و به آسمان نگریست . بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می‌بینی؟ " واتسون گفت :" میلیون‌ها ستاره می‌بینم ".

هلمز گفت : " و چه نتیجه‌ای می‌گیری؟ " واتسون گفت : " از لحاظ روحانی نتیجه می‌گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره‌شناسی نتیجه می‌گیرم که زهره در برج مشتری است ، پس باید اوایل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی نتیجه می‌گیرم که مریخ در محاذات قطب است ، پس باید ساعت حدود سه نیمه‌شب باشد "

شرلوک هلمز چند لحظه به واتسون نگاه کرد و گفت : " واتسون ! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه‌ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده‌اند "


نویسنده : ازاده ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٥
تگ های این مطلب:نتیجه گیری


امشب مهمون دارم.

دیشب رفتیم خرخوری (این اصطلاحیه که آقایون در جمع دیشب بکار می‌بردن). جمع ما شامل من، ی.چ.و، برادر ی.چ.و و دکتر بود. این آقای دکتر ما دوست چندین و چند ساله ی.چ.و و برادرشه که بعد از ازدواجش همسایه ما هم شد.  توی مجتمع ما که متعلق به م.ش.گ (مادرشوهر گرامی) هست، دو واحد خالی داشتیم و م.ش.گ. ترجیح می‌ده اونا رو به آشناها اجاره بده تا غریبه‌ها و این‌چنین شد که آقای دکتر و خانمش (که اون‌هم پزشکه) همسایه ما شدن. اردیبهشت هم خانم دکتر رفت مالزی برای گرفتن تخصص و حالا آقای دکتر شده یکی از اعضای خانواده ما و ما همیشه با هم هستیم. دیشب هم همونطور که گفتم رفتیم بیرون. تصمیم گرفته بودیم بریم حاتم یا گردباد و از اونجایی که من تو حس و حال خوردن نبودم، رفتیم گردباد. ی.چ.و و دکتر آی خوردن، آی خوردن. کم مونده بود چشم گارسونی که پشت میز نوشابه‌ها وایساده بود بپره تو پیش دستی من.

شامی که من خوردم عبارت بود از:

یک ظرف سالاد

دو تکه سوسیس

نصف قطعه پیتزا

دو لیوان نوشابه (که البته ۵/١ لیوانش یخ بود)

ولی آقایون حسابی از خجالت پولی که برای شام من هم داده بودن در اومدن.

حالا امشب آقای دکتر، برادر ی.چ.و و دو تااز دوستان دیگه قراره بیان اینجا و من که ساعت ۵ از سرکار برگشته‌ام صاف صاف نشسته‌ام و دارم وبلاگ میخونم و می‌نویسم. می‌دونین چرا؟

نه عزیزان من، من قابلمه جادویی ندارم. فقط دریافته‌ام که تنبل‌ها همیشه به بهشت می‌روند چون در حالی که دیگران جون می‌کنن، تنبل‌ها می‌شینن فکر می‌کنن. و نتیجه تفکرات تنبلانه من:

وقتی می‌رم مسافرت به جای خرید کیف و کفش و عطر و ادوکلن میرم سوپر مارکت و تا میتونم از انواع و اقسام سس‌های آماده برای پاستا زنبیلم رو پر می‌کنم. به همین دلیل امشب با داشتن ۴ عدد مهمون به قول خودشون خرخور (با احتساب ی.چ.و می‌شن ۵ تا)، وقتی اونا اومدن تازه می‌رم قابلمه رو پر آب می‌کنم و بعد هم در عرض نیم ساعت یک پاستای خوشمزه و گرم و نرم به همراه مقایر معتنابهی سالاد (تا شکمشون زودتر پر شه) و برشهای فراوان نون سیر روونه سفره می‌شه و بدین ترتیب دینه خانم که علاوه بر دیوانگی واجد صفت ارزشمند تنبلی نیز هست، در عین حال که اصلا" خسته نشده (مگه کاری هم کرده که خسته شه؟)، یک مهمانی آبرومند برپا کرده که هم خودش لذت برده و هم مهمانان از خوردن یک غذای جدید به وجد اومده‌اند.

بماند که از دید خانم‌های سنتی‌ای مانند م.ش.گ من زن نیستم چون نه بلدم مربا درست کنم، نه ترشی می‌اندازم و نه دلمه و کوفته درست می‌کنم. اما به اعتقاد خودم من نهایت زنانگی رو بخرج می‌دم که در عین حال که سعی می‌کنم به مهمونام خوش بگذره، به جای ایستادن توی آشپزخونه و بوی سیر داغ پیاز داغ گرفتن، خودم هم پا به پای مهمونا (که اتفاقا" همه هم آقا هستن) از مهمونی و دیدن فیلم و ورق بازی و بحث سیاسی لذت می‌برم.

اگه بد می‌گم بگین بد می‌گی.


نویسنده : ازاده ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٥


امروز من و ی.چ.و به یک نتیجه خیلی خیلی مهم رسیدیم. حقیقتش اینه که سفر هفته قبل من بخاطر این بود که ی.چ.و (همسر محترم) در بیمارستانی در وین بستری بودند تا چکاپ کنند و دردی که از دو سال قبل امانشان را بریده بود و پزشکان وطنی از درک آن عاجز مانده بودند، ریشه یابی شود.

ای وای جمله‌ای به این طولانی و با این نثر از کجا اومد؟ من بی‌تقصیر بیدم، همین‌طوری فوران کرد.

خلاصه، چون ی.چ.و از اعتماد به نفس کمی برخورداره و با این که زبان (انگلیسی) بلده معمولا" حرف نمی‌زنه، از من خواست منم برم و در مدت بستری بودنش پیشش باشم. اون‌جا هم یک پروفسور ایرانی به اسم پروفسور احمدی که انسان بسیار بسیار شریف و وارسته‌ای هستن (امیدوارم حداقل ١٠٠ سال عمر کنن چون واقعا" افتخار ایران محسوب می‌شن)، تشخیص دادن که ی.چ.و باید حتما" هم آندوسکوپی بشه و هم کولونوسکوپی. ی.چ.و هم که تمام مدت بیماریش از انجام این دو کار فرار می‌کرد، مجبور شد قبول کنه. پس لوله‌ای به طول بیش از  ١ متر (به گفته خود پروفسور احمدی)  فر کردن به ی.چ.و بیچاره. ما از اون روز به نفس عمل فکر نکرده بودیم فقط خوشحال بودیم که برعکس گفته‌های این و اون که ممکنه سرطان باشه و غیره و غیره، خوشبختانه ی.چ.و سالمه و چیزیش نیست.

بعد که برگشتیم تهران، تازه یادمون افتاد چه اتفاقی افتاده. یک لوله ١ متری. بلاد غربت. ای وای. یعنی در فرنگ ترتیب ی.چ.و بیچاره رو داده بودن.

و بدین ترتیب بود که ما به این نتیجه رسیدیم که آبروی مسلمین بدجوری به خطر افتاده. وقتی می‌رین چکاپ در بیمارستان‌های بلاد غربت مواظب آبروی مسلمین و مسلمات باشید.


نویسنده : ازاده ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٤


خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!


نویسنده : ازاده ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ های این مطلب:آفرینش


یه نکته جدی : ترجیح می دم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم.

                                                                 مارلون براندو


نویسنده : ازاده ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢۳


و حالا ادامه ماجرا برای داشتن یک زندگی متفاوت  ...  

 

21. You don't have to win every argument. Agree to disagree.

21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.

 

 22. Make peace with your past, so it won't mess up the present

22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.

 

  **********

 23. Don't compare your life to others'. You have no idea what their journey is all about.

23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.

 

 24. Burn the candles, use the nice sheets.  Don't save it for a special occasion. Today is special.

24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.

  25. No one is in charge of your happiness except you..

25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.

 

 26. Frame every so-called disaster with these words: "In five years, will this matter?"

26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»

 

 27. Forgive everyone for everything.

27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.

 

 

 

 

 28. What other people think of you is none of your business.

28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.

 

 29. Time heals almost everything. Give time, time.

29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.

 

 30. However good or bad a situation is, it will change.

30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.

 

 31. Your job won't take care of you when you are sick. Your family and friends will.  Stay in touch  kindly.

31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده  ودوستانتان هستند. با آنها با مهربانی  در تماس باشید.

  32. Get rid of anything that isn't useful, beautiful or joyful.

32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.

  ********** 

33. Envy is a waste of time. You already have all you need.

33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.

  34. The best is yet to come. Wait a little …  

  34- بهترینها هنوز در راه اند. کمی صبر کنید...

  **********

 35. No matter how you feel, get up, dress up and show up.

35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.

  **********

 36. Do the right thing!

36- کار درست را انجام دهید!

  **********

 37. Call your family often.

37- اغلب با خانواده در تماس باشید.

  **********

 38. Each night before you go to bed complete the following statements:

 "I am thankful for __________." "Today I accomplished _________."

38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر... ممنونم.» «امروز به ... دست یافتم.»  

  **********

 39. Remember that you are too blessed to be stressed.

39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.

  **********

 

 40. Enjoy the ride. Remember that this is Disney World and you  certainly  want a fast pass. Make the most of it and enjoy the ride.

40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید.

 

پ.ن. ادامه ندارد.


نویسنده : ازاده ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢۳


 

1.     Take a 10-30 minute walk every day and while you walk, smile. It is the ultimate anti-depressant.

1-     روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.

  **********

2.     Sit in silence for at least 10 minutes each day.

2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید  

 3. Buy a TiVo (DVR), tape your late night shows and get more sleep.

3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.

  **********

 4. When you wake up in the morning complete the following statement,   "My purpose is to__________ _ today."

4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....»

  **********

  5. Live with the 3 E's -- Energy, Enthusiasm, Empathy, and the 3 F's--

 Faith, Family, Friends.

5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).

  **********

 6. Watch more G movies play more games with friends and read more books than you did in 2006.

6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.

  **********

 7. Make time to practice meditation and prayer. They provide us with daily fuel for our busy lives.

7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.  

  **********

 8. Spend more time with people over the age of 70 and under the age of six.

8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.  

 9. Dream more while you are awake.

9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید. 

 

 

 

10. Eat more foods that grow on trees and plants and eat less foods that are manufactured in plants.

10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.

 

 11. Drink some green tea and plenty of water. Eat blueberries, seafood, broccoli, almonds & walnuts.

11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.

 

 12. Try to make at least three people smile each day..

12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

 

 13. Clear your clutter from your house, your car, your desk, and let new energy into your life.

13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.

 

 14. Don't waste your precious energy on gossip, energy vampires, issues  of the past, negative thoughts or things you cannot control. Instead, invest your energy in the positive present moment.

14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.

  **********

 15. Realize that life is a school and you are here to learn, pass all  your tests. Problems are simply part of the curriculum that appear and  fade away like algebra class but the lessons you learn will last a lifetime.

15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.

 

 16. Eat breakfast like a king, lunch like a prince and dinner like a  college kid with a maxed out charge card.

16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

  ********** 17. Smile and laugh more. It will keep the energy vampires away.

17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.

  **********

 

 

 18. Life isn't fair, but it's still good..

18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست. 

  **********

 19. Life is too short to waste time hating anyone.

19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

 

 20. Don't take yourself so seriously. No one else does.

20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.

پ.ن. ادامه دارد.


نویسنده : ازاده ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢۳


روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدند و به قلب او نگریستند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود.  مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف از قلب خود پرداخت و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می ‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دید می‌شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعامی‌کند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است . پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند.پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود.


نویسنده : ازاده ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ های این مطلب:قلب


زندگی ، رویایی بیش نیست . ( توکوزان ذنجی ) 

گرما یا سرما ، این شما هستید که آن را تجربه میکنید . ( کودو ساواکی روشی )

مرد دانا هیچ کاری نمی کند ، ابله خودش را به دار می آویزد . ( دوشین ذنجی )

 دیدن تصویر یک کلوچه ، گرسنگی آدم را رفع نمی کند . ( کیوگن ذنجی )

 فقط نفرت است که انتخاب می کند . ( کودو ساواکی روشی )

 به دنبال آن نباشید که بودا شوید . ( دوگن ذنجی )

هزار چیز ، عاقبت یکی بیش نیست .  ( کودو ساواکی روشی )

 وابسته به سود و زیان ، ما آزاد نیستیم .   ( سوزان ذنجی ) 

خرد ، ارتباطی با محیط اطراف ندارد . پدیده ها و خالی تفاوتی با هم ندارند .             
( تایزن دشی مارو روشی ) 

اکنون پریشان نباش ، هرگز پریشان نباش .   ( کودو ساواکی روشی )

 جان آدمی ، فی نفسه بوداست . ( باشو ) 

به جای استراحت دادن به تن ، دل خود را آسودگی بخشید . ( مومون ذنجی )

به هنگام گرسنگی می خورم و به هنگام خستگی می خوابم . ابلهان به من می خندند و دانایان می فهمند . ( رین زایی ذنجی )

هر روز ، روز خوبی ست . ( کودو ساواکی روشی )

 

پ.ن. با تشکر از ناشناسی که متن بالا رو با ایمیل برام فرستاد.


نویسنده : ازاده ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢۳


آی آدمها که در ساحل نشسته‌اید  ......

شما که عزیز دل خدا و بهترین مخلوق او هستید، طوری زندگی می کنید که شایستگی جانشینی او را داشته باشید؟

 

پ.ن. جانشینی خدا کاری نداره فقط کافیه انسان باشیم، همین!


نویسنده : ازاده ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٢


امشب دارم می‌رم سفر. بعد از ١ هفته ی.چ.و رو می‌بینم و بابت این موضوع خیلی خوشحالم اما نیاز به دعای همه کسانی دارم که شاید این نوشته رو می‌خونن.

برام دعا کنین تا با خبرای خوب برگردم. خیلی به دعای همه احتیاج دارم.

 


نویسنده : ازاده ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٦


پسربچه‌ای به سراغ مادرش رفت که در آشپزخانه مشغول درست کردن شام بود و یادداشتی به او داد که خودش نوشته بود. پس از آنکه مادر کارش تمام شد، دستانش را شست و بعد شروع بع خواندن یادداشت پسرش کرد که بدین مضمون بود:

بایت هرس کردن علف‌های باغچه: ۵ دلار

بابت نظافت اتاقم در هفته: ١ دلار

بابت نگه‌داری و مراقبت از برادر کوچکم در زمانی که شما به خرید رفته بودید: ٢۵ سنت

بابت خرید از فروشگاه: ۵٠ سنت

بابت بردن آشغالها به کوچه: ١ دلار

بابت گرفتن نمره بیست و کارت صدآفرین: ۵ دلار

بابت نظافت و شست‌وشوی حیاط: ٢ دلار

جمع کل: ٧۵/١۴ دلار

 

مادر پس از دیدن یادداشت پسرش، نگاهی به او انداخت و پسرک به خوبی احساس کرد که خاطرات دور به ذهن مادرش هجوم آورده‌اند. مادر قلم را برداشت و پشت کاغذ پسرش چیزهایی یادداشت کرد و آن را به دست پسرش داد. یادداشت مادر بدین مضمون بود:

بابت نه ماهی که داخل شکمم رشد می‌کردی  و حملت می‌کردم: رایگان

بابت تمام شب‌هایی که در کنار بسترت بی‌خوابی کشیدم،‌از تو پرستاری کردم و برای سلامتی‌ات دعا کردم: رایگان

بابت تمام سختی‌هایی که بابت تو متحمل شدم و تمام اشک‌هایی که طی این همه سال به خاطر تو ریخته‌ام: رایگان

بابت تمام شب‌هایی که به خاطر نگرانی‌ها و مشکلات تو تا صبح پلک بر هم نزدم: رایگان

بابت تمام لباس‌ها، غذاها و اسباب‌بازی‌هایی که برایت خریده‌ام و حتی پاک کردن بینی‌ات: رایگان

پسرم، وقتی همه این مخارج را با هم جمع کنی، قیمت و جمع کل عشق من نسبت به تو مشخص می‌شود: رایگان

وقتی پسر خواندن یادداشت مادرش را به پایان رساند، اشک در چشمانش حلقه زده بود، مستقیم به چشمان مادرش خیره شد و گفت: "مامان خیلی دوستت دارم." و بعد قل را برداشت و با حروف درشت زیر یادداشتش نوشت: "بطور کامل پرداخت شد".


نویسنده : ازاده ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٥
تگ های این مطلب:مادر


عجب جمعه خوبی...

حالی بردییییییم.

تنها در خانه. خواب تا ١٠.٣٠. استخر از ١١ تا ١٢.٣٠. برگشت به خانه بدون تصادف و غیره. یک نهار لذیذ شمالی. کتاب. فیلم. کتاب. نیم ساعت خواب. فیلم. کتاب. فیلم. اپیزودهای ۵و۶و٧و٨ از Desperate Housewives. فیلم.

کتاب: عطر سنبل، عطر کاج: حتما" بخونید. لذت می برید.

لیست فیلم ها:

 Read My Lips: با شرکت وینست کسل، معرکه بود

Desperation: از استفن کینگ، ای بد نبود

The Juror: با شرکت دمی مور و الک بالدوین. خیلی قشنگ بود

و در نهایت Being Jane: تازه گذاشتم که ببینمش. ظاهرا" براساس زندگی جین استن نازنینه. بعدا" اظهار نظر می کنم. فعلا" شب بخیر.

 

پ.ن. آخ من عاشق اینم که در حال لذت بردن از یک فیلم بخوابم. لذت دیدن اون فیلم رو صدبرابر می کنه. بنابراین از تنهایی استفاده می کنم (چون در مواقع عادی ی.چ.و نمی ذاره)، بالش و پتوم رو برمی دارم. روی کاناپه ام دراز می کشم و دکمه شروع رو می زنم. آی این جور خوابیدن حال می ده.


نویسنده : ازاده ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٤


اینک من به یاری مزدا تاج سلطنت را بر سر نهادم اعلام می کنم که تاروز ی که زنده زنده ام و مزدا توفیق سلطنت به من بدهد به دین و آداب و رسوم ملتهایی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد ونخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آن هستم و دیگر ملتها را مورد تهدید و تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین کنند .

من از امروز که تاج شاهی به سر نهادم تا روزی که زنده ام و مزدا توفیق سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت قبول کند یا نکند و هرگاه نخواهد من را پادشاه خود بداند من برای سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم کرد . من تا روزی که پادشاه کشورهای ایران و بابل و جهات اربعه هستم نخواهم گذاشت که کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد .

من تاروزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال منقول یا غیر منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید .

من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت دستمزد او را به کار وادارد .

من امروز اعلام می کنم که هرکس آزاد است که هر دینی را که مایل است بپرستد و در هر نقطه که می خواهد سکونت گزیند مشروط بر آنکه در انجا حق کسی را غصب نکند .

وبه هرشغلی که میخواهد بپردازد و مال خود را به هرطریق که میخواهد به مصرف برساند، مشروط برآنکه به حقوق دیگران لطمه نزند .

من امروز اعلام می کنم که هرکس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد . و مجازات برادر گناهکار بر عکس بکلی ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیری شود فقط مقصر باید مجازات شود نه دیگران .

من تا روزی که به یاری مزدا سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز به فروشند و حکام زیر دستان من مکلفند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز شوند .

رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه برعهده گرفته ام موفق گرداند.

پ.ن. اگر اسلام دین رستگاریه، احمدی نژاد مسلمون‌تره یا کوروش؟

 


نویسنده : ازاده ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٤


 پارچه‌ می‌خریم ‌(تترون‌ راه‌ راه)، به‌ خانه‌ می‌بریم‌. پیژامه‌قبلی‌ را که‌ مادرتان‌ دوخته‌ روی‌ پارچه‌ گذاشته‌ آنرا می‌برید. به‌ خاط‌ر داشته‌ باشید که‌ پارچه‌ را دو لایه‌ کرده‌ باشید. قبل‌ از اینکه‌ قسمت‌ کشدار را ببری‌، سه‌ چار انگشت‌ جا بذار، چون‌ بعد باید خم‌ شود تا کش‌ رد شود. این‌ را برای‌ همه‌ لبه‌ها بکن‌. پیژامه‌ قبلی‌ را برداشته‌ در کمد قرار بدهید تا مادر آشفته‌ نشود. نخ‌ سوزن‌ آورده‌ پارچه‌را کوک‌ بزنید. (کوک‌ زدن‌ یعنی‌ رد کردن‌ موقت‌ نخ‌ از لای‌ پارچه‌) از لای‌ در سرک‌ بکشید تا مادر بزرگتان‌ از راه‌ سر نرسد (چرخ‌ خیاطی‌ مال‌ مادر بزرگ‌ است‌). بعد از دوختن‌، نوبت‌ کش‌‌اندازی‌ است‌. کش‌ را می‌اندازیم‌، به‌ این‌ صورت‌ که‌ سنجاق‌ قفلی‌ را به‌ سر آن‌ گره‌ زده‌، کشان‌ کشان‌ از سوراخ‌ کمر پیژامه‌ عبور بدهید. یادتان‌ باشد سنجاق‌ قفلی‌ را پس‌ از خاتمه‌ کار به‌ چارقد مادربزرگ‌ ارجاع‌ دهیم‌.


نکات‌ مهم:

 1- برای‌ جلوگیری‌ از عدم‌ سایش‌ سرزانوها، از چهار دست‌ و پا رفتن‌ بپرهیزید.

2- در صورت‌ پاره‌ شدن‌ کش‌، پیژامه‌ سقوط‌ خواهد کرد.

3- حضور در اماکن‌ عمومی‌ با پیژامه‌ خلاف‌ شئونات‌ اجتماعی‌ است‌.

4- پیژامه‌ نیز مانند مسواک‌ و عینک‌، از لوازم‌ شخصی‌ شماست‌، از تعارف‌ آن‌ بپرهیزید.

5- قبل‌ از اینکه‌ پیژامه‌ قبلی را روی‌ پارچه‌ بگذارید، کش‌ آنرا خارج‌ کنید تا کمرش‌ تنگ‌ نشود.

 

 

پ.ن. توضیح ندارد.


 


نویسنده : ازاده ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱۳


ساعت ٢و ۴۵ دقیقه بعدازظهر.

دارم از استخر بر می‌گردم. خیس و خسته ولی خوشحال از اینکه تنبلی ٢ هفته گذشته رو کنار گذاشتم و دوباره دارم می‌رم استخر.

١٠٠ متر قبل از کوچه‌امون فلاشر می‌زنم و کم کم می‌رم سمت راست تا بپیچم توی کوچه. می‌بینم یه سانتافه داره دنده عقب از کوچه می‌آد بیرون (اولین خطا: کوچه ما یک‌طرفه ست یعنی یارو اون همه پول داده سانتافه خریده، اما نتونسته یه جو شعور بخره که دنده عقب از کوچه یک‌طرفه بیرون نیاد). راننده محترم هم داره با موبایل صحبت می کنه (دومین خطا: موبایل؟ حین رانندگی؟ اونهم دنده عقب؟) من هم که طبق معمول این جور مواقع خیلی خون‌سرد تشریف دارم و ترجیح می‌دم بجای خورد کردن اعصاب خودم و طرف مقابل، ٣ ثانیه وایسم، که کار طرف مقابل راه بیافته. ترمز می‌کنم تا یارو از کوچه بیاد بیرون، فاصله‌ام رو هم یه جوری حفظ می کنم که راننده گرامی که بی‌وقفه داره با موبایل صحبت می‌کنه نیاد بخوره بهم. هرجوری حساب می‌کنم می‌بینم اگه خط روی سپر ماشینش بیافته من باید سوئیچ ماشینم رو بجای خسارت تقدیم کنم. در حال حساب کتاب میزان خسارت هستم که صدای یه ترمز شدید می‌شنوم و بعد هم بوووووووووم. هنوز از شوک صدا بیرون نیومدم که می‌شنوم یه صدایی از سمت چپم می‌گه تقصیر این خانم بود، چرا رفت سمت راست خیابون؟

پیاده می‌شم، یک پیکان مسافرکش ترمز کرده، از جلو خورده به یه موتور و از عقب هم یه سمند زده بهش و حالا راننده پیکان حمله کرده به من. می‌گم به من چه ربطی داره؟ می‌گه آخه رفتی سمت راست خیابون من ترمز کردم که نخورم بهت. می‌گم اولا" من از ١٠٠ متر جلوتر فلاشر زده بودم، دوما" من سرعتم به ٢٠ کیلومتر هم نمی‌رسید وقتی ترمز کردم یعنی یهو پامو نذاشته بودم رو ترمز، سوما" از ١٠٠ متر جلوتر فلاشر زده بودم.

می‌گه اولا" فلاشر زده بودم رو دو بار گفتی،دوما" فلاشر زده بودی که زده بودی به من چه!!!!!!!!!

(بجای اینهمه دقت در کلمات من ،‌ اگه حواسش به رانندگیش بود، ماشین خودشو و اون سمند و موتوری بیچاره رو به فاک فنا نمی‌داد)

مسافرهای پیکان هم پیاده می شن و هر ۴ نفرشون بهم می‌گن که این یارو جونشون رو به لبشون رسونده بود با رانندگیش.

من هم اِندِ فردین، با اینکه خط روی ماشینم نیفتاده، می‌ایستم تا پلیس بیاد و مقصر مشخص بشه. خوب معلومه مقصر کیه، پیکان و سمند. من این وسط چیکاره بیدم؟

اصلا" موتوری بیچاره‌ای که از عقب مورد حمله پیکان قرار گرفته از سمت چپ حدود ١٠ متر با من فاصله داشته، حالا این آقا چطوری داشته می‌پیچیده که خورده به اون، من نمی دونم، شما می‌دونین؟

وقتی مطمئن می‌شم قضیه به من ربطی نداره، از افسر پلیس خداحافظی می‌کنم. سوار ماشینم می‌شم که راه بیفتم، می‌شنوم که راننده داد می‌زنه فلاشر زده که زده، به من چه که زده؟؟؟؟؟؟

تجسم کنید، می‌خوام بپیچم توی یک کوچه که سمت راست خیابونه. از ١٠٠ متری فلاشر می‌زنم. با سرعت ١٠ کیلومتر آروم آروم می‌آم سمت راست خیابون و بخاطر ماشینی که داره دنده عقب از کوچه می‌آد بیرون آروم ترمز می‌کنم. یه پیکان از سمت چپ من می‌زنه به یه موتور. مقصر منم؟ فلاشر زدم که زدم، به اون چه؟؟؟؟!!!!

جدی جدی در آموزشگاه‌های رانندگی که مثل قارچ همه جای شهر سبز شدن به این ملت چی یاد می‌دن؟ اصلا" جز لایی کشیدن و راه دیگرون رو سد کردن چیز دیگه‌ای یاد می‌دن؟

هنوزم صدای اون راننده احمق توی گوشم زنگ می‌زنه، فلاشر زده که زده، به من چه؟


نویسنده : ازاده ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱۳


مثلث شیشه‌ای هم تمام شد شبی...

این‌همه ادعامون ....خر رو پاره کرده که ما ایرانی‌ها ال هستیم و بل هستیم ولی هنوز طاقت نداریم یک جمله انتقاد بشنویم و بشینیم فکر کنیم چکار کنیم که اصلاح بشیم. بجاش اگه صاحب قدرتی باشیم می‌زنیم دهن انتقاد کننده رو سرویس می‌کنیم،‌اگه هم صاحب قدرت نباشیم هی حرص می‌خوریم و سعی می‌کنیم هر جور شده دق‌دلیمون رو سر اون بیچاره‌ای که نقدمون کرده در بیاریم.

واقعا" که هنر نزد ایرانیان است و بس... چه هنرهایی... دروغ‌گویی، دو به‌هم زنی، حق خوری، زیر پا خالی کنی، ضعیف کشی، دهن سرویس‌کنی       بازم بگم؟

 

پ.ن. من جای رضا رشیدپور بودم الان خیلی خوشحال بودم، چون قطع برنامه نشون می‌ده ..... بعضی‌ها خیلی سوخته.

پ.ن. خیلی بی‌ادبین، منظورم از ..... دماغ بود جانم، دماغ.

 


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٢


اگر اندازه دور بازوی شما ، برابر با اندازه دور ران پای مورچه است ...
اگر آنقدر لاغر و سبکید که بادهای پاییزی به راحتی ، قادر به معلق کردن شما در هوا می باشند ...
اگر هرکس که شما را از بغل نگاه می کند ، با مانیتور LCD اشتباهتان می گیرد ...
اگر برای پیدا کردن پیراهن سایز زیر SMALL که برایتان گشاد نباشد با مشکل مواجه می شوید ...
اگر مردم در ایستگاه اتوبوس شما را با میله تابلوی ایستگاه و در خود اتوبوس با میله های تعبیه شده برای گرفتن دست ، اشتباه می گیرند ...
اگر به راحتی قادرید که از لای میله های حفاظ پنجره خانه تان ، وارد آن شوید ...
اگر برای ثابت ماندن در جای اولیه و نیفتادن شلوارتان ، همیشه مجبورید با یک دست آنرا بچسپید و یا از طناب و کش برای ثابت نگه داشتن آن کمک بگیرید ...
اگر بدن شما متشکل از چهار عدد استخوان و یک روکش پوستی است ...
اگر می خواهید ، هرکسی که شما را می بیند با عدد ? اشتباه بگیردتان ...
اگر می خواهید ، فاصله بین پوست و استخوان خود را با ماهیچه پوشش دهید ...
اگر می خواهید قطر گردنتان از اندازه سرتان بیشتر باشد ...
اگر می خواهید ، وقتی در تابستان ، تی شرت برادر کوچکتان را می پوشید و در خیابان قدم می زنید ، تمام سرها به سمت شما بچرخند و ملت با حسرت به همدیگر بگویند : اووووووووووه ! یَره ! بدنشو نیگا ، کاش بدن منم اینجوری بود !
اگر می خواهید که امسال در مسابقات مردان آهنین ، حَلبین ، آلومینیومین و ... شما با افتخار بر سکوی قهرمانی بایستید و مدال آب طلا ! را بر گردن بیاویزید ...
اگر می خواهید ، زمانیکه اتومبیلتان پنچر می شود ، بجای استفاده از جک ، با یک دستتان آنرا بلند کنید و با دست دیگرتان چرخ را تعویض نمایید ...
اگر از پول زور دادن به زورگیرهای محله به تنگ آمده اید و می خواهید که خودتان گُنده لات محل شوید ...
اگر می خواهید که بجای انعام و شیرینی بچه ها و پول های کلان دیگری که هرسال موقع اسباب کشی مجبورید به چندین کارگر بدهید ، خودتان یکنفری تمام اثاثیه منزل را جا به جا کنید ...
اگر می خواهید که فرزندانتان شما را به مانند داداش کاییکو ، ملوان زبل ، هرکولس ، هالک و ... دوست داشته باشند ...
اگر می خواهید ، جاده صاف بدن خود را پر از دست انداز و سرعت گیرهای ماهیچه ای کنید ...
و اگر نمی خواهید که مردم بیش از این در کوچه و خیابان شما را با اسامی نامربوطی همچون : سوخول ، ماکارونی نپخته ، لاغر مردنی ، خیار ، اسکلت ، مارمولک ، لوله پولیکا ، لیسک ، میخ ، تار عنکبوت ، سیخ کبریت ، نی قلیون ، صدا بزنند ...
لحظه ای درنگ نکنید و از همین امروز اقدام به ثبت نام خود در باشگاه ما نمایید .
باشگاه بدن نما ، با بهره گیری از اساتید و مربیان صاحب نام پرورش اندام و قهرمانان مدال آور در سطح مسابقات قویترین مردان محله ، و با دارا بودن انواع دستگاه ها و وسایل مجهز بدنسازی ( بادی بیلدینگ )، پرورش اندام ، پاور لیفتینگ ، باسکول جهت وزن کشی و یک عالمه وسایل دیگر سالم و در حد نو ! عضله و ماهیچه را با بدن شما آشتی خواهد داد .
باشگاه بدن نما ، ارائه دهنده انواع پروتئین ها ، مکمل های غذایی ، هورمون ها ، مواد نیروزا و ... در اشکال : پودر ، قرص ، شربت و آمپول ، برای ورزشکاران کم صبری که می خواهند یک شبه ره صد ساله را بروند و هرچه زودتر ، به بار نشستن عضلاتشان را ببینند ، با کمترین عوارض جانبی از قبیل : ریزش مو ، جوش صورت ، نازایی و ... با علامت استاندارد سیروس بدن با درپوش اطمینان و برچسب شب رنگیه هالوگرام .
با ?? درصد تخفیف جهت قهرمانان جهان !
با هر عدد ایران چک ?????? ریالی ، ما یک عدد ماهیچه به بدن شما اهدا خواهیم کرد ( تعیین جای ماهیچه ، بر عهده مشتری است ) !
هرچقدر که پول بیشتری بدهید ، صاحب عضلات و ماهیچه های بیشتری خواهید شد ( بدون هیچگونه محدودیت و سهمیه بندی و بدون نیاز به کارت ماهیچه ) !
با حضور دائمی آقایان : آرنولد شوارتزنگر ، دوریان یتس ، لاری اسکات ، رونی کولمن ، علی تبریزی ، شهریار کمالی ، سامان سرابی و چندی دیگر از قهرمانان پرورش اندام آسیا ، جهان و مستر المپیا در باشگاه بدن نما ( البته فعلا از پوستر این عزیزان بر روی دیوارهای باشگاه ، بهره خواهیم برد ) !!!

با مدیریت : ابرام سرشانه ، غلام پشت بازو ، سیا کول و کامی کاییکو

در ضمن باشگاه بدن نما ، افتخار دارد که به اطلاع تمامی بانوان محترم محله برساند که این باشگاه در شیفت صبح ، با مدیریت و مربی گری سرکار خانوم نازی باربی ، آماده ثبت نام از بانوان محترم در رشته های مختلف از جمله :
انواع ورزش های هوازی ( ایروبیک ) ، استپ ، یوگا ، بدنسازی ، فول کونتاکت ، کیک بوکسینگ ، کیوکوشین کاراته ، کشتی کج ، بوکس ، دفاع شخصی ، مبارزه تن به تن با شوهر ، پرتاب ساتور از آشپزخانه ، جویدن خرخره ، درآوردن چشم ، ضربه فنی سرعتی ، کف گرگی عشقولانه ، پول زور گیری از شوهر ، قرار دادن شوهر در مایکروویو ، پرتاپ سماور آب جوش و ...می باشد !

ساعات کار باشگاه :
صبح خیلی زود ، مخصوص بانوان : از ??صبح ! الی ??
بعد از ظهر ، مخصوص آقایان ( با توجه به شغل تمام وقت آنها ! ) : از ?? شب الی ??

تلفن های تماس :
تلفن ثابت : با پرداخت به موقع شهریه ، ما را در خریدن یک خط تلفن ثابت ، یاری بفرمایید !
تلفن همراه : با پرداخت به موقع شهریه ، ما را در خریدن شارژ برای سیم کارت اعتباریمان یاری بفرمایید.

 

پ.ن. متن بالا رو با ای میل برام فرستادن، اگه نمی‌خواین چاق بشین دادتون رو سرکسی بزنین که این متن رو نوشته، من چیکاره بیدم؟


نویسنده : ازاده ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱۱


۴٧ سال پیش در چنین روزی ارنست همینگوی نویسنده شهیر و برجسته صبح زود از خواب بیدار شد. اینورو نگاه کرد. اونورو نگاه کرد. دید حوصله هیچ کاری رو نداره. رفت سراغ کشوی میزش. اسلحه‌شو برداشت. گذاشت روی شقیقه‌اش و بوووووووم.

به همین سادگی ما بی همینگوی شدیم.

ارنست خان هنگام مرگ ۶١ سال داشت و ۶ سال قبل از مرگش یعنی در سال ١٩۵۵ برنده جایزه ادبی نوبل شده بود.

جالبه که پدر ارنست خان هم که برای خودش دکتری بوده که جون همه رو نجات میداده، در سنین پیری خودش با دستان مبارک خودش، جون خودشو گرفت. ظاهرا" این شهامت اون بدجوری ارنست رو تحت تاثیر قرار داد و اون که نمی‌خواست از پدرجان کم بیاره، پاشو گذاشت دقیقا" جای پای پدر.

البته جناب ارنست قبل از اینکه خودش حکم مرگش رو اجرا کنه، هی به دشمنان در جنگ داخلی اسپانیا پیغام می‌داده که این من و این شما، بیاین منو بخورین (کلیپ «پیشی بیا منو بخور» رو دیدین؟). اما دشمنان چشم و دل کور اون رو که راننده آمبولانس بوده یا ندیدن یا عددی حساب نکردن. خلاصه از اون جنگ جون سالم بدر برد تا بعدا" دل دشمنان رو بسوزونه که ای بابا کاش خودمون یه گوله حرومش کرده بودیم.

جناب ارنست خان جایزه پولیتزر رو بخاطر نوشتن رمان «پیرمرد و دریا» برده و توی ایران هم ناصر تقوایی فیلم ناخدا خورشید رو براساس رمان «داشتن و نداشتن» اون ساخته.

البته شایعات متعددی در مورد ارنست خان وجود داره از جمله اینکه اون جاسوس بوده و ساعت‌های متمادی که صرف ماهی‌گیری و شکار می‌کرده، در واقع سرپوشی بوده برای فعالیت‌های جاسوسیش، اما به من یکی مربوط نیست. نمی‌خوام گناهش رو بشورم و تن مرده رو تو گور بلرزونم. هرچی بوده نویسنده‌ای بوده که من بعضی! از آثارشو خیلی دوست دارم.

فاتحه مع الصلوات 


نویسنده : ازاده ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱۱
تگ های این مطلب:همینگوی


مامان ی.چ.و. از مسافرت برگشت. سوغاتی‌های من:

١- یک عدد تونیک قرمز

٢- یک عدد تونیک زیتونی

٣- یک کیف طلایی (فقط همین یکی رو دوست ندارم)

۴- یک نمی‌دونم چی برای روی تاپ! (نمی‌دونم اسمش چیه ولی حتما" توی ماهواره دیدین، روی تاپ می‌پوشن تا بند تاپ دیده نشه و ظاهر تاپ رو قشنگ‌تر می‌کنه)

۵- ۵ نوع شکلات

۶- کیف برای موبایل

قابل توجه همه عروس‌ها! اخلاقتون رو خوب کنین و از سوغاتی‌های یک فقره مادرشوهر مهربان لذت ببرید!! گفته باشم.

 

آخ خدا منو بکشه یک چیز مهم یادم رفت، ٧- یک پک دوتایی حوله دستشویی که خیلی قشنگه. سریع جایگزین حوله‌های موجود شد.

سوغاتی‌های ی.چ.و.:

١. ١ عدد پیراهن

٢. ١ عدد تی‌شرت پولو که مارک محبوب ی.چ.و هست

٣. ١ عدد شلوار

و تعداد معتنابهی دیگه پیراهن که وظیفه تفکیک اونا از پیراهن‌هایی که قراره سوغاتی داده بشه به عهده برادر ی.چ.و ست. تازه اصلا" ی.چ.و. در مسافرت هست و باید دید وقتی خودش برمی‌گرده چند دوجین پیراهن برای خودش می‌اره.

دیگه چی؟ خوب ما که یک خانواده دو نفری بیشتری نیستیم،‌قراره برای چند نفر لیست سوغاتی بنویسم؟

امشب از اونجایی که ی.چ.و. مک دونالد میل می‌کنه، من با خیال راحت به وضعیت یخچال در هفته‌ای که گذشت رسیدگی می‌کنم. آخ چه حالی می‌ده!

 

پ.ن. من اهل شکلات خوردن نیستم، کاش بجاش برام سس پاستا می‌آورد.


نویسنده : ازاده ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


-دیروز یکشنبه ٩/۴/٨٧ امتحان‌هام تموم شد

-یک استاد معرکه داشتیم (ع.ب) برای درس شناخت مواد و خوردگی که سر امتحان هر کی ازش جواب سوالات رو پرسید راست و جسنی بهش گفت

-خودم یک سوال ٣ نمره‌ای رو نمی دونستم وقتی ازش پرسیدم، جواب رو با خوشرویی هر چه تمام‌تر بهم گفت!

-خدائیش دلتون نمی‌خواست این آقای ع.ب. استاد شما هم بود؟

-بی‌خیال این حرفا بشین که تقلب مال تنبل‌هاست و ما درس می‌خونیم که چیز یاد بگیریم، خود من ٣ ترم از ۴ ترم گذشته رو بین ١۵٠ نفر شاگرد اول بودم ولی این تقلب امروز (اگه بشه اسمش رو تقلب گذاشت) خیلی بهم چسبید.

-من از کادر مدیریتی دانشگاه‌مون متنفرم غیر از آقای محور و برعکس ۴-٣ تا استاد هستن که با وجود اینکه دیگه باهاشون کاری ندارم و درس هاشون رو پاس کردم هنوزم عاشقشون هستم.- الان که فکر می‌کنم ۴-٣ تا نیستن ٩-٨ تا هستن.

-تو این بی برقی چه جوری بایددرس بخونیم؟

-جانمی جان! دانشگاه‌مون ٢ هفته تعطیله و من فردا خودم رو مهمون می‌کنم به دیدن سریال Desperate Housewives که تا الان 3 فصلش رو خریدم (هر فصل 8 تا DVD داره) و هنوز وقت نکردم ببینمش.

-چند تا کتاب جدید هم خریدم که فردا با مادمازل کتی شروع می کنم، چون کتاب نازکیه فکر می کنم از پس فردا «بینایی» ژوزه ساراماگو رو شروع کنم.

-پس فردا حسین فیلمی میاد و فیلم های جدید می آره. مردم از بس بخاطر فوتبال و امتحان فیلم ندیدم.

-اگه وسط فیلم برق بره چکار کنم؟

-ی.چ.و. رفته مسافرت.

-مامان ی.چ.و. از مسافرت برگشته!

-تو صبر کن هنری هیگینز، توصبر کن!

-شنیدم عطر Hermes جدید به اسم Kelly خیلی عالیه. کسی امتحانش کرده؟

-چی می شد اگه الان مرداد بود؟ چرا؟ بعدا" می گم.

-من می میرم برای فیلمهای کم دیالوگ، آروم، بدون کشت و کشتار، راستی فرصت خوبیه «آخرین تانگو در پاریس» رو هم صد و بیست باره ببینم.

-بدجوری آهنگ «تو صبر کن هنری هیگینز، توصبر کن» افتاده تو سرم. با وجود فیلم موزیکال درخشان Swiny Todd هنوزم این فیلم بانوی زیبای من، محبوبترین فیلم موزیکاله تمام تاریخه برام. شاید بخاطر صدای فرهاد! شاید بخاطر ادری هیپورن نازنینم!

-آی ملت ! دلم برای ی.چ.و. تنگ شده. چندساعته رفته؟ الان دقیقا" 2 ساعت و نیمه! لوس شدم؟

-تا بیست نشه بازی نشه.


نویسنده : ازاده ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر کامبیز نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین
سلام شهاب جون.بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم نوید
تویی؟؟؟؟می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ
داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم

عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا
امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره

تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از
قبیل:مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه
بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو
تماشا کنید

بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم هوو یا ازدواج به سبک ایرونى رو ببینید

آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها
بپوشید و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری
شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید


موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنیدو لذت ببرید

همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید

وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید.


نویسنده : ازاده ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


سیر تکامل آقا پسرها

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

 

و اما .....


سیر تکامل دختر خانمها


سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کن میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

 

پ.ن. من که خیلی خندیدم، ف.ب.جان ممنون که اینقدر منو خندوندی.


نویسنده : ازاده ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


دعای دختر مجرد:اللهم عجل فی ازدواجنا و تکمیل دیننا وارزقنا زوجا الذی رفیعا مدرکا و رشیدا قدا و مالا کثیرا و بیتا مستقلا و سیاره البرشیا..





دعای پسر مجرد: اللهم ارزقنا حوریا تک دانه و کم توقعا و والدینها رو به موتا و جهیزیتها کامله و کدبانوا فی اامور المنزل و تسلیما لخشمنا و خدمت..

 

پ.ن. حیف که عربی بیلمیرم وگرنه می نوشتم که دعای متاهلین چی می‌شه. متن بالا رو یکی از دوستان برام اس ام اس کرده که اونهم عربی بیلمیره یا چی؟


نویسنده : ازاده ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


آینده
یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مرد تا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.


موفقیت
یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته باشد. یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند.


ازدواج
یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند، ولی تغییر نمیکند. یک مــرد به این امید با همسرش ازدواج میکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند.


روابط
اول از همه، یک مرد یک رابطه را یک رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان ''همه مردها نادانند'' می سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندکی مشکلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یک پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: ''فقط میخواستم بدونی که زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده؟''.

نام این کار تماس تلفنی ''ازت متنفرم/عاشقتم'' است که 99 درصد مردان حداقل یک بار آنرا انجام میدهند. برخی کلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشکیل میشود که معمولا تاثیری در بر ندارند.


بلوغ
زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یک انسان بالغ رفتار کنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم کودکانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است که اکثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میکنند.


فیلم کمدی
فرض کنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میکنند، و حتی ممکن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شکایت منتظر تمام شدنش میشوند.


دست خط
مردها زیاد به دکوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش ''خرچنگ قورباغه'' استفاده میکنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به ''ی'' ها و ''ن'' ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک شکلک در انتها آن میکشد.


حمام
یک مرد حداکثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواک، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یک قالب صابون و یک حوله. در حمام متعلق به یک زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یک مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی کند.


خواروبار
یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسد می خرد.


بیرون رفتن
وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.


گربه
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند.


آینه
مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چک میکنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میکنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته کننده ها، سر طاس آقای زلفیان...


تلفن
مردان تلفن را به عنوان یک وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای کوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یک زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت کنند.



یافتن یک نشانی
وقتی یک زن در حال رانندگی احساس میکند که راه را گم کرده، کنار یک فروشگاه توقف کرده و از کسی که وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: ''فکر کنم یه راه بهتر پیدا کردم،'' و ''میدونم که باید همین نزدیکی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم.''


پذیرش اشتباه
زنان بعضی اوقات قبول میکنند که اشتباه کردند. آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.


فرزند
یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیک و صمیمی، قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی میکنند.


جامه شیک پوشیدن
یک زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیک می پوشد. یک مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میکند.


شستن لباسها
زنان هر چند روز یک بار لباسهایشان را میشویند. مردها تک تک لباس های موجود در کمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیکه لباس تمیزی باقی نماند، یک لباس کثیف بر تن نموده و کوه ایجاد شده از لباسهای چرک خود را با آژانس به خشک شویی منتقل میکنند.


عروسی
هنگام یاد کردن از عروسی ها، زنان در مورد ''مراسم جشن'' صحبت میکنند، مردان درباره ''میهمانی های دوران مجردی.''


اسباب بازی
دختران کوچک عاشق عروسک بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فکر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و کوچک، تلفنهای اتومبیل، مخلوط کن و آب میوه گیری، اکولایزرهای گرافیکی، آدم آهنی های کنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی که روشن و خاموش شده، سر و صدا کند و حداقل برای کار کردن به شش باتری نیاز داشته باشد.



گل و گیاه
یک زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. کسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.



سبیل
بعضی از مردان مانند هرکول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد که با سبیل زیبا بنظر برسد.



نام مستعار
اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابک، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد.



پرداخت صورتحساب میز
وقتی صورتحساب را می آورند، با اینکه کلا 15هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش و مهرداد هر کدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میکنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.



پول
یک مرد 2000 هزار تومان برای یک جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یک زن 1000 تومان برای یک جنس 2000 تومانی که نیازی به آن ندارد می پردازد.



بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی که یک مرد بعد از آن بگوید، شروع یک بگو مگوی دیگر خواهد بود.

 

 پ.ن. هیچ توضیحی ندارم که اضافه کنم...


نویسنده : ازاده ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


خانم‌ها

توی ماهیتابه روغن میریزن
اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن


آقایون


توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن
توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
توی ماهیتابه روغن میریزن
توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
چند تا فحش میدن
دنبال کبریت میگردن
با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)
ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن
چند تا فحش میدن و لباس میپوشن
میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
دنبال نمکدون میگردن
نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن
دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن
نمکدون رو پر از نمک میکنن
صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن
بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه
چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
سریع برمیگردن توی آشپزخونه
تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
ماهیتابه رو میندازن توی سینک
دنبال ظرفهای مسی میگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن
چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه
روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن
چند تا فحش میدن و بلند میشن
نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن
پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن...

 

پ.ن. بهتر نیست خانم‌ها خودوشون نیمرو رو درست کنن و از دردسر انفجار آشپزخونه و ترکش‌های بعدی در امان باشن؟


نویسنده : ازاده ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠
تگ های این مطلب:نیمرو


 
1.همیشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود

2.مدت زمان مکالمه‌ی تلفنی شما حداکثر30 ثانیه است

3.برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید

4.در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می‌کنید

5.دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند

6.جنسیت شما در موقع مصاحبه‌ی استخدام مطرح نیست

7.لازم نیست کیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.

8.ظرف مدت 10دقیقه می‌توانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید

9.همکارانتان نمی‌توانند اشک شما را در بیاورند

10.گر در 34 سالگی هنوز مجردید، احدی به شما ایراد نمی گیرد

11.رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است

12. با یک دسته گل می‌توانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید

13.وقتی مهمان به خانه‌ی شما می‌آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید

14.بدون هدیه می‌توانید به دیدن تمام اقوام و دوستانتان بروید

15.می‌توانید آرزوی هر پست ومقامی را داشته باشید

16.حداقل بیست راه برای بازکردن در هر بطری نوشابه‌ی داخلی یا خارجی بلد هستید

17.ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید

18.هر ساعتی دلتون بخواد میتونید از خونه بیرون برید و هر ساعتی دلتون بخواد میتونین برگردین

19. ... و بالاخره روزی یک پیرمرد موفق خواهید شد


نویسنده : ازاده ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


اگه پسرا نبودن کی مامانا رو دق می داد؟


اگه پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟


اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟


اگه پسرا نبودن دخترا به چی می خندیدن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کیو تیغ می زدن؟


اگه پسرا نبودن کی تو کلاس می رفت گچ می یاورد؟


اگه پسرا نبودن کی اشغالا رو می ذاشت جلوی در؟

 

پ.ن. اگه پسرا نبودن چه جوری امروز آپ می کردم؟


نویسنده : ازاده ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


ده تا از بهترین بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!

1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (یعنی:خیلی زشتی!)

2- فاصله سنی‌مون کمی زیاده. (یعنی:خیلی زشتی!)

3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

4- من الان توی موقعیت بدی از زندگیم هستم. (یعنی:خیلی زشتی!)

5- دوست دختر دارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

6- من با خانمهای همکارم بیرون نمی‌رم. (یعنی:خیلی زشتی!)

7- تقصیر تو نیست، تقصیر منه! (یعنی:خیلی زشتی!)

8- من الان توجهم به کارمه! (یعنی:خیلی زشتی!)

9- من تصمیم گرفتم مجرد بمونم. (یعنی:خیلی زشتی!)

10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم (یعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)

 

پ.ن. واقعا"؟ خیلی نامردین!


نویسنده : ازاده ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


با داشتن هیکلی ضایع تی شرت تنگ نپوشن!!!



ـ از کلاس پنجم دبستان سه تیغه نکنن و after shave نزنن!!!!



ـ جلوی مدرسه دخترانه نایستن و سیگار چاق نکنن!!!!!!!



ـ با دیدن یک فروند دختر جو زده نشده و تیکه جواتی بار نکنن!!!!!



ـ پس از ورود به دبیرستان سیگاری نشده و گوز گوز نکنن!!!!!



ـ پس از یافتن اولین پشم در بدن خود احساس مردانگی نکنن و به فکر ازدواج نیافتن!!!!!!



ـ در مقابل دختر ها احساس بامزه بودن نکنن و  ...شعر نگن!!!!



ـ ادعای با معرفتی و با مرامی وخلاف سنگین نکنن!!!!!



ـ کت وشلوار صورتی با پیراهن زرد نپوشن و کروات قهوه ای نزنن!!



ـ در آن واحدبا N تا دختر رفیق نباشن و به هر N تاشون قول ازدواج ندن!!!!!!!



ـ از ۹ سالگی پشت ماشین باباشون نشینن و خوارومادر ماشین رو به فاک فنا ندن!!!!!!!



ـ احساس خوش تیپی نکنن و خود را دختر کش ندونن!!!!!!



و از همه مهمتر : پس از خوندن این مطالب جنبه خود را نشون نداده و مرام و با حالی خود را اثبات نکنن!!!!!!!



پ.ن. با شما نبودم، چرا به خودتون می‌گیرین؟

 


نویسنده : ازاده ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


شخصیت خود را با استفاده از رنگ چشم بشناسیم

پایگاه خبری تقریب-سرویس اجتماعی: اگر بتوانیم شخصیت افراد را پیش از داشتن رابطه با آنها بشناسیم و یا حداقل در مورد چگونگی رفتار و اخلاق آنها حدس هایی بزنیم بدون شک این شناخت تاثیرات زیادی در رابطه ما داشته و کمک های فراوانی به ما خواهد کرد.


معمولا انسان ها برای به دست آوردن شناخت بیشتر از دوستان و اطرافیان خود و یا شناخت سطحی از کسانی که برای اولین بار با آنها رو به رو می شوند به گزینه های مختلفی پناه می برند که حدس زدن شخصیت طرف مقابل از روی لباس پوشیدن ،امضا و یا شیوه دست دادن او از جمله این امور است.


شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم
گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بی تاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را حل خواهد کرد . مطلب زیر که توسط یکی از انجمن های اینترنتی عربی منتشر شده است به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازد.


رنگ
چشم سبز

رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده ای بالا دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا حدی خود رای و مغرور هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به دیگران سعی می
کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.


رنگ چشم آبی

دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و شخصیتی حساس و شفاف دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران تحمیل می کنند و به همین نسبت جرات و شجاعت وی‍ژه ای هم به خرج می زنند. قابل توجه است که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس دارند.


رنگ چشم مشکی

صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی
هستند که در فضای شاعرانه ای زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند. بسیار سعی می کنند با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین دارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند.


رنگ چشم قهوه ای

چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه
را که می خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که این افراد معنای عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.


رنگ چشم خاکستری

صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از شخصیتی آرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند و همیشه به دنبال آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و سنگین دل هستند.


رنگ چشم عسلی

با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند ولی با دیگران صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند. چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به دیگران تکیه کنند.

پ.ن. خیلی دلم می‌خواست رنگ چشمای خوشگل مامانم بهم ارث می‌رسید ولی در اثر ترکیب اون رنگ جادویی (طوسی-سبز-قهوه‌ایی که با رنگ لباس عوض می‌شه) و رنگ چشمای بابام که سیاه سیاه سیاهه من شده‌ام چشم عسلی. به همینم راضیم تازه خیلی هم خوشحالم.


نویسنده : ازاده ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


دختر 22 ساله: او یک شاهزاده در قصر را می خواهد. دخـتـر در ایـن سـن ممکن است مدعی آن گردد که واقع بین میباشد و دنیا را از میان عینک رنگـین مشاهده نمیکند. امـا او هیچگاه اقرار به آرزوی داشتن یک مرد ایده آل نـخواهـد کـرد. آن مـرد باید خوش قیافـه، جذاب و مشهور باشد. او باید پولدار باشد نه زیاد پولدار اما همیشه در حسابش پول به اندازه کـافی داشته باشد. البته او باید سخاوتمند باشد تـا پولهایش را بـرای همسـرش خـرج کند. او باید زرنـگ و با هوش بـاشـد کـه بـرای بـرخی دخـتران با اهمیت تر از خوش قیافه بودن میباشد. او باید شوخ طبع، ورزشکار، شیک پوش، رمانتیک و شـنونده خوبی باشد. بله خصوصیات و صفات آن مرد بسیار طولانی است. دخـتر مـردی را میخواهد که او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدایا و دادن وعده عشق ابدی و جاویدان تـبدیل به الهه گرداند.

دختر 32 ساله: تنها یک مرد خوب را می
خواهد. او بـالاخره عیـنک رنگارنگ خود را کنار نهاده و خود را از توهمات و خیالپردازیهای رمانتیک خلاصی بخشیده است. بـنابراین مرد مطلوب وی نیازی ندارد یک قهرمان باشد- او باید خـوش قیـافـه، دارای رفـتـار شـایـسته، شغل با درآمد مکفی، یک ماشین خوب، یک خانه خوب و یک حساب بانـک خـوب باشـد. همچنین آن مرد باید کیسه خرید را نیز از سوپر مارکت حمل کند، غـذاهـایـی کـه دخـتـر درست میکند را دوست داشته باشد، به جوکهایش بخندد،تاریخهای پر اهمیت را بخاطر بسپـارد: مانند روز تـولد مـادر دختر و حـداقـل هفته ای یکبار ابراز محبت کند: همان مرد خانواده دوست مهربان.

دختر42 ساله: تنها یک مرد را می خواهد. یـک مـرد مـعمولی که ستاره سینما نبوده و می تـواند جای داشتن عضلات قوی در بدنش حتی شکم
هـم داشـته باشد. الـبـتـه در صورتی که لباسش آن را کاملا بپوشاند. سر فاقد مو نیز زیاد نفـرت انـگیـز نـخـواهـد بود. کـافی اسـت آخـر هفـته صـورت خـود را اصـلاح کنـد و آنقدر نیرو داشته باشد تا بتواند در کارهای منزل کمک کند و به جوکـهایش نیز بخندد و سرش را بـه نشانه گوش دادن تکان دهد، او را ماهی یکبار از خانه بیرون ببرد، او را تا سوپرمارکت برده و بـاز گرداند و تا تمام بدن خانم در ماشین قرار نگرفته حرکت نکند.

دختر 52 ساله: او می خواهد...خوب دختر تنها با آن مرد زندگی می کنـد. چقدر خوب اسـت اگـر آن مـرد هنـوز اسـم او را بـخاطـر داشتـه بـاشد و فـراموش نکــند که آخر هفته صورتش را اصلاح کند، بعضی اوقـات بـه سلـمانی بـرود، لبـاس زیـر و جـورابهـای خــود را گـهگاهـی عـوض کنـد، زیـاد پـول قرض نگیرد، در اماکن عمومی مراقب رفتار خود باشـد، زمانی که با فردی صحبت می کند خوابش نبرد... در این سن دختر انتظار زیادی ندارد او تنها خواستار حداقل می باشد.

دختر 62 ساله: مردی را میخواهد کـه زیـاد مزاحمش نگردد. آن دختر باید خیلی خوش شانس باشد تا مرد آنقدر ترسناک نباشد تا نوه هایش
بـا دیـدنـش بـه گـریه بـیافتند و یا هنوز بخاطر داشته باشد که توالت در کجا قرار دارد، دندانهای مصنوعیش کجا هستـنـد، اکنون چه ماهی از سال میباشد، زمانی که میخنند به چه چیزی دارد میخـنـدد و یا این زن که با او زندگی میکند کیست؟! زن میخواهد مرد آنقدر توانا باشد که بـدون کـمک وی صبـح از خواب بـیـدار شـده و لبـاس مـناسب به تن کند. بزرگترین آرزوی وی آن است که نگهداری مرد زیاد پر هزینه نبوده و یا جایی را بتواند در خـانـه بیابد که صدای خرناسهای مرد به گوشش نرسد.

دختر 72 ساله: خوب بعضی دخترهـا تا ایـن سـن هـم عمر می کنند اما مردان چطور؟ آیا مطمئن هستید او هنوز نفس می کشد؟!


نویسنده : ازاده ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱٠


۲۶.بادکنک بچه ها رو بترکونین

۲۷.مرتب اشتباه لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین

۲۸.وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه میکنه بهش بگین موی بلند بیشتر بهش می یاد

۲۹.بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین

۳۰.کلید آپارتمان طبقه سیزدهم تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره

۳۱.ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین

۳۲.توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنین

۳۳.هر جایی که می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش دوستتون بهتره

۳۴.حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین

۳۵.نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین

۳۶.دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین

۳۷.عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین

۳۸.پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین

۳۹.با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین

۴۰.شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین

۴۱.موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین

۴۲.توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین

۴۳.شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین

۴۴.توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین

۴۵.توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین

۴۶.جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض کنین

۴۷.یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین

۴۸.توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه

۴۹.چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین

۵۰.ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین ، بعد بهش پس بدی.

 

پ.ن. متن بالا و قسمت اولش در یک ای میل واحد بدستم رسید ولی خواستم راه حل ۵١ رو من ارائه بدم و کمی با اعصاب شما بازی کنم!!!


نویسنده : ازاده ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٩


۱.روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن

۲.سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زود تر راه بیفتند

۳.وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین

۴.وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین

۵.کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید

۶.همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین

۷.جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنین

۸.روی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت حرکت کنین

۹.وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین

۱۰.از بستنی فروشی بخواین که اسم پنجاه و چهار نوع بستنی رو براتون بگه

۱۱.در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین

۱۲.به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین

۱۳.وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین

۱۴.وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین

۱۵.موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین

۱۶.ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین

۱۷.بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچ کدوم جالب نیست و سریع خارج بشین

۱۸.شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین

۱۹.اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین

۲۰.وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته

۲۱.صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین

۲۲.روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین

۲۳.وقتی دوستتون رو بعد ازیه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده

۲۴.وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود

۲۵.چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین

 

پ.ن. ادامه دارد

پ.ن.٢. این رو با ای میل برام فرستادن.


نویسنده : ازاده ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٩
تگ های این مطلب:اعصاب



حیف که لحظه های آگاهی بسیار کوتاه است.


برای لحظه هایی از نادانی ها و افکار پلید دور می شویم،ولی خیلی زود ذهنمان پر می شود از افکار گوناگون و رویاها ما را به این طرف و آن طرف می برند،ما را به خود مشغول می کنند.



برای لحظه هایی از خشم و نفرت و نادان دور می شویم و به عشق و محبت نزدیک می شویم،ولی خیلی زود افکار و عادت ها و رویاها به سراغمان می آیند و ما را به این سو و آن سو می برند.


برای نیل به هر وضعیت و هر هدفی باید شرایط خاصی را مهیا کنید.

به طور حتم به تمرین نیاز داریم تا از عادت ها دور شویم و به سمت شناخت و بازسازی ذهن حرکت کنیم.باید ریشه های غفلت و نادانی و رویا و توهم را بخشکانیم.هر وضعیتی را هم به اسم آگاهی نشناسید،کمی بر خودتان سخت بگیرید و خودتان را گول نزنید،سعی کنید در زندگی کور نمانید!


البته بیشتر افراد خود را آگاه و به اصطلاح عاقل می دانند،این اهمیتی ندارد،بگذارید به خیال خامشان خوش باشند،شما به دنبال رشد و پیشرفت و آگاهی ِ ناب باشید.

وقتی که ذهنتان پر است از افکار مختلف و این افکار از مغز شما عبور و شما را کنترل می کنند،نمی توانید اسم وضعیت را آگاهی بنامید.

چون فکر از گذشته است و شما برای بازسازی ذهن خود به گذشته نیازی ندارید،برای بازسازی خودتان به چیزی نیاز ندارید.

فقط عزم و اراده ای بزرگ لازم است،با دستان خالی و بدون هیچ اندیشه و قالبی.


نویسنده : ازاده ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۸


ای عاشقان فیلم و سینما: بشارت باد شما را که نسخه سوم فیلم ٨ میلیمتر اکران شد ، فیلم مزد عشق، تاریخ اکران: ٧/۴/٨٧   مکان اکران: شبکه اول سیمای ج ا ا

نمی دونم چند نفر از شما فیلم « ٨ میلیمتر ٢ » رو دیدین اما این فیلم «مزد عشق» یک کپی ناشیانه از اون فیلم بود،‌روندی که متاسفانه در این چند سال اخیر خیلی باب شده و از اونجایی که متن اصلی فیلم نامه اریجینال قابل بازسازی و پخش در ج ا ا نیست، بعضی از فیلمنامه نویسان محترم و عزیز وطنی که سرشار از استعداد کپی برداری هستن ورمی‌دارن فیلمنامه‌های دیگران رو یه جوری تغییر میدن که هم از ایده اونا استفاده کرده باشن و هم همون ایده‌های ناسالم قابل پخش در سیمای ایران باشه.

خلاصه صحنه‌های غیر قابل پخش سکسی فیلم هشت میلیمتر ۲ تبدیل شد به صحنه‌های منقل و وافور تا این چیزی بشه که ما دیروز از سیمای محترم ج ا ا مشاهده فرمودیم.

از قرار معلوم فیلمنامه نویسان و کارگردانان عزیز و تحصیلکرده و محترم وطنی که هر کی دلش می‌خواد قربونشون بره این تصور رو دارن که کسی توی ایران دسترسی به فیلمهای روم به دیوار گلاب به روتون هالیوودی نداره و بهمین دلیل کسی متوجه سوتی‌هاشون نمی‌شه.

این اولین بار نیست که یک فیلم ببخشید ببخشید هالیوودی کپی می شه و نسخه وطنیش به خورد ما میره و اطمینان دارم که دفعه آخر هم نخواهد بود. من جزو اون دسته‌ای هستم که با شدت و حدت هر چه تمامتر همیشه از فیلمهای ایرانی و کلا سینمای ایران دفاع می‌کردم اما الان جز یه تعداد انگشت شاری کارگردان و فیلم‌نامه نویس واقعا نمی‌شه کارهای بقیه رو با دل خوش نشست و نگاه کرد.

واقعا چرا بعضی‌ها به خودشون اجازه میدن به شعور آدما توهین کنن؟  همین عده هستن که دارن سینمای ایران رو به ورشکستگی می کشونن چون در هر حالتی هر چیزی اریجینالش مطلوب‌تره و فیلم و سینما هم از این مقوله جدا نیست. به جای اینکه ریسک کنیم و بریم سینما و نتونیم با خودمون تخمه و چیپس ببریم آخرش هم یک فیلم کپی برداری شده از نسخه‌های هالیوودی ببینیم بهتر نیست توی خونه زیر سرمای مطبوع کولر روی کاناپه دراز بکشیم و نسخه اریجینال رو تماشا کنیم و حالیییییی ببریم؟

 


نویسنده : ازاده ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۸


امروز بدترین روز زندگی خود را تجربه کـرده ایـد. کارفـرمـای شما در مقابل دیگران به شما توهین نموده و وقتی در راه برگشت از رستوران بودید، با اتـومـبیل خود تصـادف کرده و این باعث دیر رسیدن به جلسه بعد ازظهر گردیده و موجب برخورد شدیدتر کارفرما شده است.هنگام مراجعه به خانه لیز خورده و با کمر روی زمین می افتیـد. بـا دردسـر فـراوان وارد اتومبیل شده و با سرعت هرچـه تمام به طـرف مـنـزل حرکت کرده و بدلیل سرعت غیر مجاز توسط پلیس جریمه می شوید… تصورش را بکنید.

بعد از تلو تلو خوردن و باز کردن درب منزل فقط میخواهید استراحت کرده و آرامش خـود را بدست بیاورید. بنابراین ممکن است با یک نوشیدنی خنک و تماشای تلویزیون خود را آرام و ریلکس کنید. اما این کار توصیه نمیشود. شما قصد دارید استرس را از خود بیرون نمایید و هدف فقط استراحت کردن نیست. کارشناسان بر این عقیده اند که بهترین راه برای تمدد اعصاب این است که فرد به تدریج احساسات خود را ارضا نماید.

غوطه وری

لازم نـیـست حـتـما بـرای ریـکس شـدن به قله کوه بروید، فقط کافی است خود را در یک منظره معمولی کوچک غوطه ور سازید. برای مثال اگر تابلوی نقاشی زیبایی در خانه یـا محل کارتان دارید، آن را مجسم کرده و زیبای آنرا مورد تحسین قرار دهید. اگر آکواریمـی پر از ماهی های رنگارنگ دارید، برای مدتی به حرکات روان و سلیس آنها نگاه کنید تابه آرامش برسید.

احساسات خود را برانگیزید

در مرحله بعد سفری به لاله گوش خود داشته باشید.به موسیقی موردعلاقه تان گوش دهید. کلاسیک، پاپ، راک یا هر چیز دیگر. فقـط سـعـی کنیـد از کـارهایی که باعث ایجاد هیجان و تنش در شما میگردد، اجتناب نمایید. بکار بردن یک هدفون می تواند از شنیده شدن صداهای دیگر جلوگیری کرده و باعث آرامش بیشتر گردد.

مطابق با ذائقه خود یک فنجان چای سرد، آب میوه خنک یا آب سرد میل کنید.

حس بویائی را فراموش نکنید.بوی عود، یک شمع معطر و یا عطر مورد علاقه همسرتان میتواند شما را آرام کند. حتی می تـوانید به حـمام رفـته با صـابونهای مایع و معطر بدن خود را بشویید.

اگر کسی هست که می تـواند شـما را مـاسـاژ دهد، از او بخواهید اینکار را انجام دهد. محققان میگویند که ماساژ مناسب میتواند هورمونهای ایجاد استرس را کاهـش داده و تنش را ازبین ببرد. اگر تنها هستید کمی شانه ها و گردن خود را مالش داده و به آرامی دستها و پاهایتان را ماساژ دهید.

بررسی ها نشان داده کـه نوازش حیوانات خانگی در ایجاد ملایمت و زدودن تنشها مؤثر می باشـد. اگـر سـگ یا گربه ای دوست داشتنی در خانه دارید آنها را پیش خود آورده و کمی نوازش کنید!

تمدد اعصاب تدریجی

روش بعدی یکی از تکنیکهای تست شده و مؤثر میباشد که می تـوانـد فـرد را بـه حالت مطلقی از آرامش برساند. با بکار بردن این روش می تـوانـیـد احـساسـی تـازه و بـدور از ناملایمات بدست آورید.

همانطور که قبلا نیز گفته شد با گوش دادن به موزیکی دلپـذیر شروع کنید. سپس روی سطحی راحت دراز کشید. چشمانتان را بـسته و نـفـسی عـمـیق بکشید. اجازه دهید شکمتان به طرف بالا و پایین حرکت کند. در همان حـال کـه بـا آرامـش دراز کـشیده اید، روی پاک کردن ذهن خود تمرکز کنید.

احساس آرامش بیشتری می کـنـید؟ اکنـون نـوبت تمرین اصلی است. از قسمت بالا با چشم ها شروع میکنیم. چشمان خو را به هم فشار داده و پیشانی را بسمت بالا نگاه دارید گویی در حال تحمل یک فشار عصبی زیاد می باشـید. چند لحظه به همین صورت صبر کنید. سپس چشمان خود را رها کرده و آرام روی هم قرار دهید. احساس کنید کـه تنشها از چشمانتان جدا میشـونـد. از ایـن ملایمت برای چند لحظه لذت برده و دوباره از ابتدا شروع کنید.

به سراغ آرواره و فک رفته و همین تـمـرین را در ایـن قـسـمـت تـکـرار کـنـید. عضلات فک و آرواره خود را منقبض و بعد از مدتی کوتاه رها سازید تا تنش از شما دور شود.به همیـن ترتیب به طرف قسمتهای پایین تر بدن مانند گردن، شانه ها، قفسه سیـنـه و … برویـد. هراز گاهی مکث کرده و ببینید قسمتهای بالاتر هنوز احساس استرس مینمایید یا خیر. اگر تنش زدائی بطورکامل انجام نگرفته بود به آن قسمت برگشته و تمرین را تکرار کنیـد. ( معمولا چشم ها و آرواره نیاز به تکرار تمرین خواهند داشت. )

به همین منوال ادامه دهید تا به شکم، ران، ساق و در انتها به کف پاها برسید. بـستـه به وقتی که شما اختصاص می دهید و زمانی که بدن شما برای ریلکس شدن نیاز دارد این تمرین ممکن است از 15 دقیقه تا 1 ساعت بطول بینجامد.

برای رسـیدن بـه آرامـش هـرگـز نـبـاید شـتـابزده عـمل کرد و باید هر آنچه که نیاز دارید و می خواهید به خودتان بدهید. این روش بـرای ایـجاد حـالت خـود تـلقـیـنی و رسیدن به آرامش مطلق بسیار مؤثر بوده و در همه شرایط کار می کند.

اگر با ورزش یوگا آشنایی داشته باشید، متوجه شباهتهـای بـیـشمـاری در تمرین بالا و تکنیکهای این هنر باستانی هندوستان خواهید شد.

در انتها استرش شما باید از بین رفته و یا حداقل تقلیل یابد. احساس آرامـش و راحتـی خواهید کرد، حتی ممکن است شبیه انسانی بی خیال از ناملایمات آزاد شوید. اندکی وقت را به مجسم نمودن لحظات خوشحالی و آرامش اختصاص داده و از نبـود استـرس لذت ببرید.


نویسنده : ازاده ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٧


مردم ملل مختلف اوقات خود را چگونه میگذرانند؟


برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زیر اعلام می شود :


امریکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافیک ، 2 ساعت تفریح ناسالم  ، 2 ساعت تماشای تلویزیون ، 2 ساعت کار با اینترنت


فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خیابان ، 4 ساعت کتاب خواندن ، 2 ساعت حرف زدن علیه تلویزیون ، 2 ساعت خندیدن


ایتالیا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2 ساعت خیابان گردی


آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات تلویزِیونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

 
کوبا :
8 ساعت کار ، 8 ساعت تفریح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی : 8 ساعت تفریح همراه با کار ، 6 ساعت تفریح همراه با خرید در خیابان ، 10 ساعت خواب


مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشیدن قلیان ، 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته


هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فیلم ، 2 ساعت جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خیابان


پاکستان : 4 ساعت کار غیر مجاز ، 8 ساعت خواب در حین کودتا ، 8 ساعت اعتراض علیه کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پلیس


ایران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافیک ، 1 ساعت کار  ،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سیاست


نویسنده : ازاده ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٥


 

امروز بدترین روز زندگی خود را تجربه کـرده ایـد. کارفـرمـای شما در مقابل دیگران به شما توهین نموده و وقتی در راه برگشت از رستوران بودید، با اتـومـبیل خود تصـادف کرده و این باعث دیر رسیدن به جلسه بعد ازظهر گردیده و موجب برخورد شدیدتر کارفرما شده است.هنگام مراجعه به خانه لیز خورده و با کمر روی زمین می افتیـد. بـا دردسـر فـراوان وارد اتومبیل شده و با سرعت هرچـه تمام به طـرف مـنـزل حرکت کرده و بدلیل سرعت غیر مجاز توسط پلیس جریمه می شوید… تصورش را بکنید.

بعد از تلو تلو خوردن و باز کردن درب منزل فقط میخواهید استراحت کرده و آرامش خـود را بدست بیاورید. بنابراین ممکن است با یک نوشیدنی خنک و تماشای تلویزیون خود را آرام و ریلکس کنید. اما این کار توصیه نمیشود. شما قصد دارید استرس را از خود بیرون نمایید و هدف فقط استراحت کردن نیست. کارشناسان بر این عقیده اند که بهترین راه برای تمدد اعصاب این است که فرد به تدریج احساسات خود را ارضا نماید.

غوطه وری

لازم نـیـست حـتـما بـرای ریـکس شـدن به قله کوه بروید، فقط کافی است خود را در یک منظره معمولی کوچک غوطه ور سازید. برای مثال اگر تابلوی نقاشی زیبایی در خانه یـا محل کارتان دارید، آن را مجسم کرده و زیبای آنرا مورد تحسین قرار دهید. اگر آکواریمـی پر از ماهی های رنگارنگ دارید، برای مدتی به حرکات روان و سلیس آنها نگاه کنید تابه آرامش برسید.

احساسات خود را برانگیزید

در مرحله بعد سفری به لاله گوش خود داشته باشید.به موسیقی موردعلاقه تان گوش دهید. کلاسیک، پاپ، راک یا هر چیز دیگر. فقـط سـعـی کنیـد از کـارهایی که باعث ایجاد هیجان و تنش در شما میگردد، اجتناب نمایید. بکار بردن یک هدفون می تواند از شنیده شدن صداهای دیگر جلوگیری کرده و باعث آرامش بیشتر گردد.

مطابق با ذائقه خود یک فنجان چای سرد، آب میوه خنک یا آب سرد میل کنید.

حس بویائی را فراموش نکنید.بوی عود، یک شمع معطر و یا عطر مورد علاقه همسرتان میتواند شما را آرام کند. حتی می تـوانید به حـمام رفـته با صـابونهای مایع و معطر بدن خود را بشویید.

اگر کسی هست که می تـواند شـما را مـاسـاژ دهد، از او بخواهید اینکار را انجام دهد. محققان میگویند که ماساژ مناسب میتواند هورمونهای ایجاد استرس را کاهـش داده و تنش را ازبین ببرد. اگر تنها هستید کمی شانه ها و گردن خود را مالش داده و به آرامی دستها و پاهایتان را ماساژ دهید.

بررسی ها نشان داده کـه نوازش حیوانات خانگی در ایجاد ملایمت و زدودن تنشها مؤثر می باشـد. اگـر سـگ یا گربه ای دوست داشتنی در خانه دارید آنها را پیش خود آورده و کمی نوازش کنید!

تمدد اعصاب تدریجی

روش بعدی یکی از تکنیکهای تست شده و مؤثر میباشد که می تـوانـد فـرد را بـه حالت مطلقی از آرامش برساند. با بکار بردن این روش می تـوانـیـد احـساسـی تـازه و بـدور از ناملایمات بدست آورید.

همانطور که قبلا نیز گفته شد با گوش دادن به موزیکی دلپـذیر شروع کنید. سپس روی سطحی راحت دراز کشید. چشمانتان را بـسته و نـفـسی عـمـیق بکشید. اجازه دهید شکمتان به طرف بالا و پایین حرکت کند. در همان حـال کـه بـا آرامـش دراز کـشیده اید، روی پاک کردن ذهن خود تمرکز کنید.

احساس آرامش بیشتری می کـنـید؟ اکنـون نـوبت تمرین اصلی است. از قسمت بالا با چشم ها شروع میکنیم. چشمان خو را به هم فشار داده و پیشانی را بسمت بالا نگاه دارید گویی در حال تحمل یک فشار عصبی زیاد می باشـید. چند لحظه به همین صورت صبر کنید. سپس چشمان خود را رها کرده و آرام روی هم قرار دهید. احساس کنید کـه تنشها از چشمانتان جدا میشـونـد. از ایـن ملایمت برای چند لحظه لذت برده و دوباره از ابتدا شروع کنید.

به سراغ آرواره و فک رفته و همین تـمـرین را در ایـن قـسـمـت تـکـرار کـنـید. عضلات فک و آرواره خود را منقبض و بعد از مدتی کوتاه رها سازید تا تنش از شما دور شود.به همیـن ترتیب به طرف قسمتهای پایین تر بدن مانند گردن، شانه ها، قفسه سیـنـه و … برویـد. هراز گاهی مکث کرده و ببینید قسمتهای بالاتر هنوز احساس استرس مینمایید یا خیر. اگر تنش زدائی بطورکامل انجام نگرفته بود به آن قسمت برگشته و تمرین را تکرار کنیـد. ( معمولا چشم ها و آرواره نیاز به تکرار تمرین خواهند داشت. )

به همین منوال ادامه دهید تا به شکم، ران، ساق و در انتها به کف پاها برسید. بـستـه به وقتی که شما اختصاص می دهید و زمانی که بدن شما برای ریلکس شدن نیاز دارد این تمرین ممکن است از 15 دقیقه تا 1 ساعت بطول بینجامد.

برای رسـیدن بـه آرامـش هـرگـز نـبـاید شـتـابزده عـمل کرد و باید هر آنچه که نیاز دارید و می خواهید به خودتان بدهید. این روش بـرای ایـجاد حـالت خـود تـلقـیـنی و رسیدن به آرامش مطلق بسیار مؤثر بوده و در همه شرایط کار می کند.

اگر با ورزش یوگا آشنایی داشته باشید، متوجه شباهتهـای بـیـشمـاری در تمرین بالا و تکنیکهای این هنر باستانی هندوستان خواهید شد.

در انتها استرش شما باید از بین رفته و یا حداقل تقلیل یابد. احساس آرامـش و راحتـی خواهید کرد، حتی ممکن است شبیه انسانی بی خیال از ناملایمات آزاد شوید. اندکی وقت را به مجسم نمودن لحظات خوشحالی و آرامش اختصاص داده و از نبـود استـرس لذت ببرید.
 

 


نویسنده : ازاده ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٥
تگ های این مطلب:اعصاب


30 نکته برای پیروزی در قرارهای ملاقات عاشقانه با مردان

 

به هر حال هر یک از ما در زندگی به نوعی گرفتار این قرار های ملاقات هستیم. سوال اینجاست که چگونه می توانیم پیروز میدان باشیم؟ آیا باید خوبی هایمان را در حد مبالغه بالا ببریم و یا صرفا حقیقت را باز گو کنیم؟ چه چیزهایی برنده و بازنده را مشخص می کنند؟ در این قسمت "قانون هایی" را برای پیروزی در دنیای قرار و ملاقات به شما آموزش می دهیم. هر کدام از آنها را که تصور می کنید برای شما کارساز واقع خواهند شد را انتخاب کنید:

1- در آنها شک ایجاد کنید و هیچ گاه به طور قطعی نظر مثبت خود را به زبان نیاورید. مردها عاشق بازی های تعقیب و گریز هستند پس این امتیاز را به آنها بدهید.

2- هر طوری شده ببینید که آیا او با خانم های دیگر به عنوان یک دوست ساده ارتباط برقرار می کند یا خیر. با این کار شما متوجه می شوید که به زنها به عنوان شیئی برای برقراری رابطه جنسی نگاه می کنند یا نه.

3- هیچگاه از مشروبات الکلی استفاده نکنید. یکی از دوستان من در قرار ملاقاتش بسیار عصبی شده بود و بی رویه مشغول نوشیدن بود. هنگام برگشت آقا با ماشین مدل جدید خود او را به خانه می رساند که ناگهان حال خانم بد شد، اما او جرات نکرد به آقا بگوید تا ماشینش را نگه دارد و اصلا هم دلش نمی خواست که ماشین جدید او را کثیف کند به همین دلیل مجبور شد داخل کیف دستی اش...! لازم به گفتن نیست که آنها دیگر هیچ گاه دوباره با هم قرار نگذاشتند.

4- اگر به هر شکلی شما را به یاد پدرتان می انداختند، بهتر است هر طور شده از دستشان فرار کنید.

5- اگر معیارهایتان را پایین بیاورید می توانید همین فردا ازدواج کنید. اما ما به شما پیشنهاد می کنیم که این کار را انجام ندهید. به جای اینکه وقت خودتان را بر روی ارتباطی که دوامی ندارد صرف کنید، بهتر است برای پیدا کردن مرد ایده آل خود منتظر بمانید.

6- اگر با مردی برخوردید که می خواست از شما مراقبت کنید، خیلی زود از او فرار کنید! چون آخر کار شما مجبور می شوید که از او مراقبت کنید.

7- انتقاد پذیر نباشید به ویژه در مورد مسائل مربوط به غذا. یک خانم حق دارد هر زمان هر غذایی که دوست داشت بخورد.

8- ظاهر بین نباشید. من خانم هایی را می شناسم که به این دلیل که ظاهر آقا خوب نیست ( سرش خیلی بزرگ است) بوی خوبی نمی دهند (به تازگی حمام نکرده) و یا حتی درست نفس نمی کشند ( صدای تنفسشان بلند است) آنها را رد می کنند و اصلا اجازه آشنایی بیشتر را به آنها نمی دهند.

9- از خودتان بازی در نیاورید. ( دروغ گفتن و کلک زدن) در روز ملاقات به اندازه کافی مشکل وجود دارد و دیگر جایی برای انجام چنین کارهایی باقی نمی ماند.

10- برقراری ارتباط جنسی را فقط به بعد از ازدواج محول کنید.

11- لازم نیست در همان اولین ملاقات سفره دلتان را باز کنید و در مورد تمام مسائل صحبت کنید. به هر حال در قرارهای ملاقات بعدی نیز باید چیزی برای گفتن داشته باشید.

12- خودتان را از مردهایی که تصور می کنند شخصیت های کارتونی زن دارای جاذبه جنسی می باشند دور نگه دارید.

13- به جای اینکه قیافه او را تحلیل و بررسی کنید، ببینید که آیا او مرد خوبی است و با شما رفتار خوبی دارد یا خیر.

14- در یک زمان با بیش از یک مرد قرار ملاقات نگذارید، هر چند هر دوی آنها از موضوع با خبر باشند. این کار خسته کننده و اغتشاش آور است. شاید زمانی فرا رسد که بخواهید از شر دیگران خلاص شوید و فقط با یکی از آنها ارتباط داشته باشید.

15- شما در صورتی می توانید مرد ایده آل خود را پیدا کنید که که بدانید به دنبال چه هستید و سپس در خودتان جسارت جستجو پیرامون این امر را ایجاد کنید.

16- اگر یک مرد را تنها بر اساس جاذبه های جنسی اش ارزیابی می کنید، متاسفانه هنوز به مرحله ای نرسیده اید که بتوانید ارتباط خود را پیچیده تر کنید.

17- اگر بخواهید منتظر فردی بمانید که دوستش دارید، صرفا در حال تلف کردن وقت خود هستید و خودتان را خسته می کنید. اگر واقعا از کسی خوشتان آمده خیلی راحت موضوع را با او در میان بگذارید.

18- ببینید که ایا لباس هایش را خودش می شوید یا مادرش برای او این کار را انجام می دهد. یک مرد باید متکی به خودش باشد.

19- اگر جذب او نشده اید ( حالا او هر چقدر هم که می خواهد زیبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود.

20- زمانی مرد ایده آل خود را پیدا می کنید که خودتان نیز خانم ایده آلی باشید ( به این معنا که اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضی باشید)

21- نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : "سلام، چطوری؟" به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی.

22- به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است.

23- در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید.

24- زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است!

25- چیزی را حدس نزنید. با این کار فقط ضربه می خورید. یکی دوبار بیرون رفتن به این معنا نیست که با کسی مچ شده اید و در یک رابطه قرار دارید.

26- واقع گرا باشید. مادرم همیشه به من می گفت باید با مردی ازدواج کنم که قد بلند، خوش تیپ و موفق باشد. اما حقیقت این است که خود من قیافه بدی ندارم، قدم کوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من باید واقع گرا باشم. زمانی که اینطور شد توانستم عشق حقیقیم را در زندگی پیدا کنم.

27- عشق بورزید. زمانیکه از طرف مقابل خوشتان آمد می توانید با او شوخی کنید، ارتباط مکرر چشمی برقرار کنید و بازوانش را بگیرید. البته این کار را باید زیرکانه انجام دهید ( همه چیز را یکدفعه آشکار نکنید) تا او تصور نکند که شما دچار عقده های پنهان روانی هستید.

28- وقتی نمی خواستید در کنار او باقی بمانید شروع کنید به صحبت کردن در مورد مسائل خسته کننده مثل کامپیوتر. این کار تاثیر خاصی دارد.

29- قبل از اینکه بر سر قرار حاضر شوید دندانهایتان را مسواک کنید. هیچ چیز انزجار آور تر از این نیست که هنگام خندیدن سبزی اسفناج لای دندان هایتان گیر کرده باشد.

30- قرار نگذاشتن خیلی بهتر از باختن در قرارهای ملاقات است

آقایون یادتون باشه خانم ها چیکار میکنند.

 


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٥
تگ های این مطلب:قرار ملاقات


طنز

 

درراستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز بوجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .
1- روش کوزه ایی : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

2- روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .

3- روش سوسکی: بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

4- روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !

۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بلاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

6- روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

7- روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت میکنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بلاخره یه شوهر گیرت بیاد . نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین.

۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) میگیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.
 

پ.ن. دوست جون‌ها! این فقط یه شوخیه که از طریق ای میل برام فرستاده شده، امیدوارم فقط بخندین، تو رو خدا ناراحن نشین.


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٥
تگ های این مطلب:بی شوهری


همین الان از برنامه مثلث شیشه ای برنامه مصاحبه با علی دایی در حال پخشه.

من بهش به عنوان کسی که اسم ایران رو در فوتبال دنیا جا انداخته خیلی احترام می ذارم اما اصلا" دوستش ندارم.

علی پروین کاری برای جا انداختن اسم ایران در فوتبال دنیا نکرده اما خیلی دوستش دارم.

فاصله بین محبوب بودن و معروف بودن چقدر کوتاهه؟ چرا این علی دایی سعی نمی کنه ذره‌ای از محبوبیت علی پروین رو بدست بیاره؟ من عاشق حرف زدن لوطی‌وار و داش مشدی علی پروین هستم و از حرف زدن پر از نخوت و تکبر علی دایی متنفرم. با اینهمه افتخاری که برای فوتبال ایران کسب کرده، این آقا نتونسته به اندازه لیاقت ورزشی‌اش توی دل ایرانی‌ها محبت کسب کنه. حیف!!!


نویسنده : ازاده ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٥
تگ های این مطلب:علی دایی


وقتی دبیرستان میرفتم یک دفتر داشتم از اینایی که هنوزم ممکنه خیلی دست بدست بگرده، یک عنوان داشت که هر کسی باید یک جمله یا یک متن کوتاه درموردش می نوشت مثل باران، عشق، زندگی، مرگ، لبخند و هوار تا عنوان دیگه. یکی از عنوان‌هاش "مادر" بود.

همون زمان یک دوستی هم داشتم به اسم مینا امامی که الان پزشکه و من سالهاست که ازش خبر ندارم، مینا وقتی دوره راهنمایی بود، مادرش رو از دست داد. وقتی این دفتر رو به مینا دادم تا برام بنویسه، وی صفحه مادر نوشت:

تاج از فرق فلک برداشتن                    تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن                       هر نفسی شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت‌ها و ناز                   شب بتی چون ماه در بر داشتن

بر تو ارزانی که مارا خوشتر است       لذت یک لحظه مادر داشتن

 

اون موقع وقتی این شعرو خوندم با اینکه نمی دونستم شاعر این شعر کیه، کلی گریه کردم ولی واقعا" معنی این شعرو نفهمیدم تا وقتی که دی ماه پارسال مامانم عمل جراحی قلب باز انجام داد. تمام مدتی که مامانم توی اتاق عمل بود این شعر توی سرم زنگ میزد و وقتی فکر می کردم ممکنه مامانم زیر عمل بلایی سرش بیاد می خواستم فریاد بزنم. خوشبختانه بخیر گذشت و مامانم عمل خوبی داشت، ولی من دقیقا" از دی ماه سال قبل تا الان قدر لحظه لحظه با مامانم بودن رو می دونم.

با سپاس از روح پرفتوح فریدون مشیری عزیر، امیدوارم همه اونایی که نعمت مادر داشتن رو دارن، قدرش رو بدونن. به همه دنیا هم می گم:

 

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است           لذت یک لحظه مادر داشتن

پ.ن. امیدوارم مینا امامی هر جا هست سالم و موفق باشه. کاش یه جوری ازش باخبر می شدم.


نویسنده : ازاده ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۳
تگ های این مطلب:مادر


کانادا

شما به نخست وزیر کانادا می‌گوئید: "مادرت رو...."! مادر نخست وزیر خبردار می‌شود و مقاله‌ای فمینیستی در روزنامه چاپ می‌کند و تبعیض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار می‌دهد و از ما می‌خواهد که پدر نخست وزیر را ....!

 

کلمبیا

> شما به رئیس‌جمهور کلمبیامی‌گوئید: "مادرت رو...."! بعد وصیتنامه‌تان را می نویسید و در اولین فرصت خود را دار می‌زنید! چند روز بعد جسد شما را در حالی کهطناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخ سوراخ شده‌و با اسید سوزانده شده‌اید، پیدا می کنند! پزشک قانونی جسد شما را لاشه سگ تشخیص می‌دهد و در حومه شهر دفن می‌کند.

 

چین

شما به مادر رئیس جمهور می‌گوئید: "مادرت رو...."! رئیس جمهور هم به صورت لفظی، هم شما و هم خانواده‌تان را....! سپس شما به همراه خانواده‌تان به کره ماه تبعید می‌شوید.

 

ایتالیا

 

شما به نخست‌وزیر ایتالیامی‌گوئید: "مادرت رو...."! روزنامه ها خبر رسوایی مادر نخست وزیر را چاپ می‌کنند و مافیا به خاطر شهوت زیادتان، به شما پیشنهاد همکاری در زمینه تهیه فیلم‌های پورنو می‌کند. نخست وزیر هم برای تلافی، یک بازی دوستانه فوتبال بین تیم محبوب خودش و تیم محبوب شما ترتیب می‌دهدو دارو بازی را می‌خرد و تیم محبوب شما را با نتیجه مفتضحانه‌ای شکست می‌دهد.

 

 

روسیه

شما به رئیس جمهور روسیه می گوئید: "مادرت رو...."! فردای آن روز شما دچار یک سانحه شده و در تصادف با اتومبیل کشته می شوید! به خانواده شما اطلاع داده می‌شود که شما در مستی رانندگی کرده اید و شدت تصادف چنان زیاد بوده که بدن شما که تکه شده است.

 

عربستان

شما به رئیس جمهور عربستان می گوئید: "مادرت رو...."! همه به شما می‌خندند، چون عربستان رئیس جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شوید و این دفعه به پادشاه عربستان می‌گوئید : "مادرت رو...."! همه ازخنده دست می‌کشند و پادشاه هم زبان شما را قطع می‌کند.

 

ایران

چی؟! شما به رئیس جمهور ایران می‌گوئید: "مادرت رو...."؟؟؟!! متاسفم دوست من، دیگر دیر شده! خیلی وقت است که رئس جمهور ایران نه تنها مادرت رو، بلکه خودت و خواهر و برادر و پدر و اقوام و همسر و فرزندانت رو....!!!

خبر نداری!!!!....

 


نویسنده : ازاده ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢
تگ های این مطلب:مادر


This letter was written by an employee of the NIOC, National Iranian Oil C., about fifty years ago.  Someone pulled it out of the archive for laughs. But the name of the person who wrote this letter has been erased for secrecy
 
Dear Mr. Hamilton
 
Hello sir
 
"I am your servent, very very much"
I am writing to you because "all the way to the handle of the knife has reached my bone
 
"My hands grab your skirt", Mr. Hamilton, "Please reach my scream", Mr. Hamiton, "from the hands of this man, Ahmady" . I don't know "what a wet wood I have sold him" that from the very first day he has been "pulling the belt to my lift" With all kinds of "cat dancing" he has tried to become the "eye and the light" of Mr.Wilson
 
He made so much "mouse running" that finally Mr.Wilson "became donkey" , and appointed Mr.Ahmadi as his right hand man, and told me to work "under his hand"
 
Mr.Wilson promised me that next year he would make me his right hand man, but "my eye didn't not drink water", and I knew that all these were "hat play", and he was trying to put a "hat on my head" I "put the seal of silence to my lips" and did not say anything. Since that he was just "putting watermelon under my arms" Knowing that this transfer was only "good for his aunt" , I started begging him to forget that I ever came to see him and forget my visit altogether. I said "you saw camel, you did not see camel" ... .but he was not "getting of the devils donkey".. .
 
"what headache shall I give you" I am now forced to work in the mail house with bunch of "blind, bald, height and half height" people. "Imagine how much my ass burns"
 
Now, Mr.Hamilton, "I turn around your head" you are my only hope and my "back and shelter"... ."I swear you to the 14 innocents" please "do some work for me"...."in the resurrection day l'll grasp your skirt"... "I have six head bread eaters" I kiss your hand and Leg 
 
 
Your servant
Zarrin Badr 
 

پ.ن. معلومه وزرای ما از همون اول اولا بسیار فهیم، باسواد و صاحب کمالات تشریف داشته‌اند و ما بیخودی به این وزاری جدید بدگمان بوده‌ایم. باباجان صد دفعه گفته‌ام بیاین واقع بین باشین، اسلافشون که اونا بودن، میخواین اخلافشون چه جوری باشن؟


نویسنده : ازاده ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢
تگ های این مطلب:وزیر


سوال : چرا مرغ از خیابان رد شد؟

ــ ارسطو : طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود.

ــ موسی : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمین آمد و به مرغ گفت به آن سوی خیابان برو و مرغ چنین کرد و پروردگارخشنود همی گشت
.

ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد . این از نظر تاریخی اجتناب‌ناپذیر بود
.

ــ خاتمی : چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند


ــ ریاضیدان : مرغ را چگونه تعریف میکنید؟



ــ نیچه : چرا که نه؟



ــ فروید : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم اطمینان جنسی دچار هستید . آیا در بچگی شصت خود را میمکیدید؟


ــ داروین : طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی ردشدن از خیابان انتخاب کرده است .

ــ همینگوی : برای مردن . در زیرباران

 

ــ اینشتین : رابطهء مرغ و خیابان نسبی است .

ــ سیمون دوبوار : مرغ نماد زن وهویت پایمال‌شدهء اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهودهء او در فرار از سنتها و

ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد


ــ پاپ اعظم : باید بدانیم که هرروز میلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از خیابان رد نمیشوند . توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید دربارهء مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟

ــصادق هدایت : از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بودغافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر

ــ شیرین عبادی : نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی

را فراری نمیدهد .

ــ روانشناس : آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟


ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها .

ــ حافظ : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت
.

ــ کافکا : ک . به آن سوی خیابان کثیف رفت . مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک . نگاهی بی‌توجه ووحشتزده انداخت . این ک . رامجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را باحضور فیزیکی خود مواجه کند ودست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد اوشود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مینمود


ــ بیل کلینتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم


ــ فردوسی : بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ وسپاه .

ــ ناصرالدین‌شاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود . آن پدرسوخته هم رد شد


ــ سهراب سپهری : مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم

ــ طرفدار داستانهای علمی تخیلی : این مرغ نبود که ازخیابان رد شد . مرغ خیابان وتمام جهان هستی را متر وسانتیمتر به عقب راند


ــ اریش فون دنیکن : مثل هر باردیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند . مگر آنتنهای روی سر مرغ را ندیدید؟


ــ جرج دبلیو بوش : این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریس جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است
.

ــ سعدی : و مرغی را شنیدم که درآن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی؟

گفت : ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کن

ــ احمد شاملو : و من مرغ را، درگوشه‌های ذهن خویش، میجویم .من، میمانم . و مرغ، میرود، به آن سوی خیابان . و من، تهی هستم، از گلایه‌های دردمند سرخ

ــ رنه دکارت : از کجا میدانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟



ــ لات محل : به گور پدرش میخنده هیشکی نمتونه تو محل ما ازخیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آی نفس‌کش


ــ بودا : با این پرسش طبیعت مرغانهء خود را نفی میکنی


ــ پدرخوانده : جای دوری نمیتواند برود .

ــ فروغ فرخزاد : از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد
.

ــ ماکیاولی : مهم اینست که مرغ از خیابان رد شد .. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد . رسیدن به هدف، هرنوع انگیزه را توجیه میکند
.

ــ پاریس هیلتون : خوب لابداونور خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده


ــ هیتلر : اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد ! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد



ــ احمدی‌نژاد : خیابان و فناوری رد شدن از خیابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است . ما به رد شدن از خیابان ادامه خواهیم داد . موج معنویت و بیداری در دنیای اسلام، به امید خدا به زودی این مرغ را از دامان دنیای اسلام پاک خواهد کرد


ــ فردوسی پور : چه میـــــــــکــنه این مرغه 


نویسنده : ازاده ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢
تگ های این مطلب:مرغ


وقتی من کاری را دیر تمام می‌کنم، من کند هستم.

وقتی رییسم کاری را طول دهد، او دقیق و کامل است.

 

وقتی من کاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.

وقتی رییسم کاری را انجام ندهد، او مشغول است.

 

وقتی کاری را بدون این که از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.

وقتی رییسم این کار را کند، او ابتکار عمل به خرج داده است.

 

وقتی من سعی در جلب رضایت رییسم داشته باشم، من چاپلوسم.

وقتی رییسم، رییسش را راضی نگاه دارد، او هم‌کاری می‌کند.

 

وقتی من اشتباهی کنم، من نادان هستم.

وقتی رییسم اشتباه کند، او مانند دیگران یک انسان است.

 

وقتی من در محل کارم نباشم، من جایی خارج از محل کار در حال گشت‌زدن هستم.

وقتی رییسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

 

وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.

وقتی رییسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتما خیلی بیمار است.

 

وقتی من مرخصی بخواهم، باید به اندازه‌ی یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.

وقتی رییسم به مرخصی برود، باید می‌رفت چون خیلی کار کرده است.

 

وقتی من کار خوبی انجام می‌دهم، رییسم هرگز به خاطر نمی‌آورد.

وقتی من کار اشتباهی انجام دهم، رییسم هرگز فراموش نمی‌کند.


نویسنده : ازاده ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢
تگ های این مطلب:رئیس


امریکا

شما به رئیس جمهور آمریکا می گوئید: "مادرت رو...." ولی اتفاق خاصی نمی افتد، فقط شما معروف می شوید و درباره مادر ئیس جمهور کتاب مب نویسید و میلیون ها دلار درآمد کسب می کنید! اما بعد از آن، رئیس جمهور از شما به دادگاه شکایت می کند و شما مجبور می شوید که بابت غرامت، همه پولتان را به رئیس جمهور بدهید.

 

انگلستان

شما به نخست وزیر انگلستان می گوئید: "مادرت رو...." نخست وزیر هم به شما می گوید: "مادر خودت رو...."!

 

فرانسه

شما به رئیس جمهور می گوئید: "مادرت رو...."! بلافاصله میلیون ها نفر از مردم به خیابان ها می ریزند و در حمایت از شما به رئیس جمهور می گویند: "مادرت رو...."! رئیس جمهور هم درباره جریحه دار شدن احساساتش شعری می سراید و آنرا در روزنامه ها و مجلات و رادیو و تلویزیون منتشر می کند.

 

ژاپن

شما به نخست وزیر می گوئید: "مادرت رو...."! نخست وزیر تعظیم می کند و به شما می گوید "ببخشید ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بیاد".

 

 

آلمان

شما به صدر اعظم می گوئید: "مادرت رو...."! پلیس به سراغ شما می آید و به شما می گوید: لطفا" با مادر صدر اعظم کاری نداشته باشید.

 

 

سوئد

شما به صدر اعظم می گوئید: "مادرت رو...."!از مردم رای گیری می شود که آیا شما مادر نخست وزیر را.... یا نه؟! اگر رای مثبت داده شود، شما مادر نخست وزیر را....! ولی اگر رای منفی داده شود، نخست وزیر دست شما را در مقابل دوربین های تلویزیونی می فشارد و برای شما آرزوی موفقیت می کند.

 

ترکیه

شما به رئیس جمهور ترکیه می گوئید: "مادرت رو...."!رئیس جمهور هم اسلحه‌اش را در می آورد و به شما شلیک می کند اگر شما کرد باشید، رئیس جمهور مورد تشویق قرار می گیرد! وگرنه او را به دادگاه احضار می کنند و او در بین راه فرار می کند و به یونان پناهنده می شود.

 

سوئیس

شما به نخست وزیر سوئیس می گوئید :"مادرت رو...."! مشی دفتر نخست وزیر با شما تماس می گیرد و شماره تلفن مادر نخست وزیر را به شما می دهد تا شخصا" با خودش هماهنگ کنید.

 

 

هند

شما به نخست وزیر هند می گوئید :"مادرت رو...."!نخست وزیر شما را به خانه اش دعوت می کند و خاکستر مادرش را که سالها پیش مرده به شما نشان می دهد و برای شما آواز می خواند و گریه می کند. شما هم متاثرمی شوید و به خانه بر می گردید و می‌بینید که خانواده‌تان ناپدید شده‌اند و سال های سال به دنبال خانواده از این شهر به آن شهر آواره می شوید و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی می‌میرید و از داستان زندگی شما بیش از هزار و هفتصد فیلم سینمایی ساخته می‌شود.

.

.

.

.

ادامه دارد..

 


نویسنده : ازاده ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢
تگ های این مطلب:مادر


دقت کردین؟ امروز روز اول هفنه ست،

روز اول ماهه،

روز اول فصله.

امیدوارم این هفته، این ماه و این فصل به‌تر از قبل باشه


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱


خوشحالم که هر شبانه روز حداقل ٣ بار بهت می گم دوستت دارم و ناراحتم که نمی تونم بهت بگم چقدر چقدر چقدر زیاد دوستت دارم.

خوشحالم که بعد از ۴ سال هنوز مثل یک دوست پسر دوستت دارم و ناراحتم که نمی تونم بهت بگم فرق دوست داشتن دوست پسر با شوهر چیه. (من که هنوزم معتقدم کیفیت دوست داشتن دوست پسر تومنی صنار با شوهر فرق می کنه، دوست داشتن شوهر بیشتر از روی عادته)

خوشحالم که هنوز وقتی میری مسافرت یا حتی برای یک نصفه روز ازم دور میشی، بعد از نیم ساعت دلم برات تنگ می شه و ناراحتم از این که نمی تونم بچسبم بهت و تمام لحظه هاتو باهات شریک بشم (بماند که من خودم هم از زن هایی که مثل کنه به شوهرشون می چسبن و ولشون نمی کنن متنفرم)

خوشحالم که هنوز وقتی سرمو می ذارم رو شونه ات مثل دخترهایی که توی سینما یواشکی سر روی شونه دوست پسرشون می ذارن، قلبم به تپش می افته و ناراحتم که نمی تونم عطر دل انگیزت تنت رو همیشه، هرلحظه، هر ثانیه به تمام جونم بکشم.

 

خوشحالم....

ناراحتم .....

 

همه این خزعبلات رو گفتم که بدونی هنوز، نه اشتباه کردم بیشتر از همیشه دوستت دارم.


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱


چند وقت پیش CIA شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد . این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود ، به طوری که تست‌های بی‌شماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد ، حتا پیش از آن که تصمیم به شرکت در دوره‌ها بگیرند ، چک شد.

پس از بررسی موقعیت خانوادگی و آموزش‌ها و تست‌های لازم ، دو مرد و یک زن از میان تمام شرکت‌کنندگان برای این کار مناسب تشخیص داده شدند تا در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان  آن‌ها برای این پست انتخاب شود .

در روز مقرر ، مامور CIA یکی از شرکت‌کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالی که اسلحه‌ای را به او می‌داد گفت : " ما باید بدانیم که تو همه‌ی دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می‌کنی ، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش !"

مرد نگاهی وحشت‌زده به او کرد و گفت : " حتما شوخی می‌کنید ، من هرگز نمی‌توانم به همسرم شلیک کنم ."

مامور CIA  به او نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید ."

بنابراین آن‌ها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالی که اسحه‌ای را به او می‌دادند گفتند : " ما باید بدانیم که تو همه‌ی دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می‌کنی . همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش "

مرد دوم کمی بهت‌زده به آن‌ها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد . برای مدتی سکوت برقرار شد و پس از ۵ دقیقه او  با چشمانی اشک‌آلود از اتاق خارج شد و گفت : " من سعی کردم به او شلیک کنم ، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم . حدس می‌زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم ."

کارمند CIA پاسخ داد : " نه ! همسرت را بردار و به خانه برو ."

حالا تنها خانم شرکت‌کننده باقی مانده بود . آن‌ها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و
 همان اسلحه را به او دادند : " ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می‌کنی . این تست نهایی است . داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش ."

او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتا پیش از آن که در اتاق بسته شود آن‌ها صدای شلیک ۱۲ گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. سپس سر و صدای وحشت‌ناکی در اتاق راه افتاد ، آن‌ها صدای جیغ ، کوبیده‌شدن به در و دیوار و ... را شنیدند . این سر و صداها برای چند دقیقه‌ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و آن‌ها خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند.

او در حالی که عرق را از پیشانی‌اش پاک می‌کرد گفت : " شما باید می‌گفتید که گلوله‌ها مشقی است . مجبور شدم مرتیکه را  آن‌قدر  با صندلی بزنم تا بمیرد ... 


نویسنده : ازاده ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٤/۱
تگ های این مطلب:استخدام